صفصف عرض كنند . بر موجب اشارت ، گيل جدا و ديلم جدا ، صف بياراستند و هريك به محل خود بازاستادند . امر شد كه ديلم در ميان صفوف گيل درآيند و هرصف كه سى نفراند پانزده گيل و پانزده ديلم بايد كه باشند ، چنان كه در هنگام صفآرائى در پهلوى هرگيلى ديلمى استاده باشد . همچنان اطاعت كردند و اميرهء ديلمانى نيز با لشكر خود آمده ، حاضر بود . لشكر او را نيز با لشكر گوكه ، بر همان موجب مخلوط گردانيدند و تا آن زمان هيچ آفريده را شعور و وقوف بر آن نبود كه قصه چيست . همان شب كه فردا « 1 » صفآرائى بود ، به سرداران و سپهسالاران گيل گفتند كه ارادت چيست و بايد كه به سر و بوان صفوف « 2 » گيل اين معنى را بفهمانند كه فردا « 3 » ان شاء اللّه تعالى چون نقارهء جنگ فروكوبند بايد كه هرديلمى كه در پهلوى گيلى بازداشتهايم ، به همان سفاهيان گيل بگويند كه تا بلادرنگ و محابا به تيغ بىدريغ به دار البوار رسانند و تقصير نكنند كه از هركه اندك تقصير واقع شود ، البته بياساق خواهد رسيد .
چون صف سر « 4 » و بوان * با اسفاهيان اين سخن بگفتند ، خود گيل
را دل از ديلم پرخون بود ، بدان ممنون گشتند و آيهء
سَمِعْنا وَ أَطَعْنا
بر - خواندند و از اين سخن معلوم اذكيا و مفهوم علما و اهل كياست خواهد بود كه شرارت ديلم تا به چه غايت بوده است كه دو سه هزار نفر گيل از اين معنى در همان شب [ از ] آن حكايت واقف گشتند و با دو سه هزار ديلم كه در وثاق بودند ، مطلقا هيچ فردى از افراد با ديلم نگفت كه گيل را با هيچكدام از ديلم طريق محبت نمانده بود كه اظهار اين معنى نمايد .
چون فردا « 5 » روز شد و خورشيد آمال از مطلع اقبال چهرهنما گشت
هامش
( 1 ) - در اصل : فرداد .
( 2 ) - در اصل : صوف .
( 3 ) - در اصل : فرداد .
( 4 ) - در اصل : صفىسر .
( 5 ) - در اصل : فرداد .