آمال برآمد و طاير اقبال كه در اين چند سال در قفس هجران متوارى بود از فيض فضل ربانى بال و پر برگشاد و برودت شب هجران به حرارت روز وصال مبدّل شد ، مبارك باد و ميمون باد و فرخنده كه ولايت ديلمستان ملك مكتسبى و موروثى آن حضرت است و ايلچى را جهت تهنيت آن فتح با اسب و باز و نثار روانه ساختند . و بنو اعمام هرجا بودند مراسم تهانى به تقديم رسانيدند و شكور و رودبار لمسر مسخر فرمان گشت .
اما چون در آن هرجومرج هزار اسبيه و بىعقلى كيا جلال الدين ، خداوند محمد ملحد كه قبل از اين ذكر او رفته است ، باز به الموت عود كرده بود و ملاحدهء الموت قلعه را به دو سپرده بودند و در آن هنگام از ملوك گاوباره ، ملك كيومرث بن بيستون كه ملكى باوقار و خسروى عالى مقدار بود و ملوك را بغض و عداوت ملاحده چون جبلى « 1 » و موروثى مىباشد ، به پاى قلعهء الموت تاخته ، به محاصرهء آن اقدام نمودند و به اندك مدت مستخلص گردانيد و سردارى قابل را به كوتوالى آن قلعه تعيين فرمود و ولايت الموت را به تحت تصرف خود درآورد و يك سال [ و ] چند ماه اهالى قلعه و ولايت به فرمان عمال او كار مىكردند و در آن مدت حضرت سيد محمد چون به ضبط شكور و لمسر مشغول مىبود ، به تسخير الموت نمىپرداخت و چون نسق شكور و لمسر كردند ، نهضت اقبال به صوب الموت فرمودند و ملك معظم را چون در سرحد خوارورى « 2 » مهم ضرورى پيش آمده بود ، بنفسه نتوانست به مقابله درآمدن . اما از فرزندان خود ملك اويس كه اكبر و اشجع اولاد او بود و ولايت كلارستاق را به دو مسلم داشته بود ، با بعضى لشكر به مدد مردم الموت بفرستاد . اما گفتهاند
هامش
( 1 ) - در اصل : جبلى است .
( 2 ) - در اصل : چون در آن سرحد خواروزى .