تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١
پيش تو هرتاج‌دارى همچو تاج * پشت خم بر آستان ملك باد

فصل چهارم [ از باب چهارم ] در ذكر تسخير ممالك ديلمستان كرّت دوم و وقايع حالات آن زمان .

چون قتل سادات كه در رشت واقع شد ، گيلان را باز ناصرود مستولى شدند . چنان كه ذكر رفت و بعضى از ديالمه كه از جملهء
يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ
نسبت با سادات بودند ، نزد كيا ملك هزار اسپى فرستادند و مژده رسانيدند . كيا ملك چون از آن حال باخبر گشت از ساوه به ديلمستان درآمده ، به حكومت خود مشغول گشت . و چون همچنان‌كه قبل از اين ذكر رفت ، به دست فرزندزادهء ناخلف خود به قتل آمد ، كيا جلال الدين كه نبيرهء او بود ، چون به قتل او اقدام نمود ، با ديالمه بدسيرتى آغاز كرد . مردم از او نفرت كرده ، وصيت كيا ملك مرحوم را فراخاطر مىآوردند كه گفته بودند كه بعد از من تدبير شما بجز آن نخواهد بود كه دست ارادت به دامن عدالت سادات در زنيد كه اين فرزندزادهء من از آن جمله نيست كه از او به شما نفعى حاصل گردد . همچنان ديالمه ميل به سادات نمودند ، و نزد امير سيد محمد به التماس مىفرستادند كه اين ولايت را پدر مرحوم شما به ضرب شمشير از كيايان هزار اسپى ستانده بود و مدتى ما بنده و فرمانبردار شما بوديم . چون از تقدير ربانى جل قدرته در رشت آنچنان حادثه واقع گشت ، بالضرورة بعضى از ما به طلب كيا ملك رفتند و او را به ديلمستان درآوردند و تا زنده بود ، نسبت با ديالمه به طريق مرحمت سلوك مىكرد . اكنون فرزندزادهء او جلال الدين عقلى و رشدى ندارد و دست ظلم و عدوان به ما برگشوده است و در بند استيصال ديلم است . و