فقيه مذكور را هم به خط اشرفش اين بيت نوشته ديدم كه ، بيت :
ميان دو تن آتش افروختن * نه عقل است و خود در ميان سوختن
فلهذا از آن گفته و صلاحديد فقيه مشار اليه عدول نمودند و يكى را نزد كارگيا حسين كيا فرستادند كه مبناى كار حكومت به رضاى خاطر اهل ملك است . و اهل ملك لاهجان سيد رضا كيا را مىخواهند و نصايح كه گفتيم و مىگوئيم قبول نمىكنند . اكنون صلاح چنان مىنمايد كه به ارادت خود حكومت لاهجان را به برادر خود بازگذارى و به سعادت آخرت فايز گشته به عبادت حق مشغول باشى . و آنقدر ملك و جايگاه كه خاطر مبارك خواهد از لاهجان قبول فرمائى تا فتنهاى قايم نشود و امور ملكى خللپذير نگردد .
چون قاصد مبارك نفس اين سخن صلاحنما را به سيد حسين كيا رسانيد ، جواب كه شافى باشد نداد . و جوابهاى درشت ناصواب پيغام كرد و سخن از حرب و ضرب پيغام نمود و مقابله و معارضه را آماده گشت و گفت كه برادرم سيد رضى كيا را گرفته و دست بسته مىبايد فرستاد و الا هرچه واقع شود حق به طرف شما نخواهد بود .
چون بندگان كارگيا مير سيد محمد اين سخن بشنيد دانست كه سيد حسين كيا در مقام عناد است . برادرزادهء بهادر على ، نوپاشا محمد را با جمعى از عساكر رانكو به همراهى سيد رضا كيا به صوب لاهجان روان ساخت . چون ايشان از ملاط بگذشتند . مردم لاهجان سيد حسين كيا را گذاشته به خدمت سيد رضى كيا آمدند و به زمينبوس مشرف مىگشتند .
و او را بىضرب تير و شمشير به لاهجان درآوردند و به مسند حكومت و سلطنت بنشاندند .
سيد حسين كيا فرار نموده ، به ليل لاهجان كه از نواحى مشهورهء