رفته به قريهء لكامجان بازاستاد . چون خبر توجه سيادت قبابى [ را ] بشنيد از راه قريهء نركه كه پائين كوه است ، از راه بىراه به بالانگاه رفت و به صد حيله خود را به كيا ملك شكورى هزار اسبى رسانيد . و آن دو برگشتهبخت چون قرين همديگر گشتند ، آثار نكبت و خذلان از طرفين سمت تضاعف مىپذيرفت ، تا قصهء هردو چنان كه ذكر خواهد رفت ، در عين خذلان انجام يافت . و سيد هادى كيا با فرزندان و برادرزادگان سعادت بر يمين و اقبال بر يسار ، به رانكو نزول اجلال فرمود و به ضبط و نسق آن ولايت و ترويج امر معروف و نهى منكر اشتغال نمود .
چون اين خبر به كوله بهادر ناصرود به لاهجان رسيد ، تاب اقامت نداشت ، بگريخت و [ به ] پساگيلان رفت . سيد هدايت شعارى از رانكو به جانب لاهجان عازم شد و بىضرب تيغ و تير ، لاهجان مسخر فرمان گشت و اهالى آن ملك شادىكنان مىگفتند ؛ بيت :
در وصل رسيديم و دعا كارگر آمد * المنة للّه كه خورشيد برآمد
و از منافقان هركه بود ، بگريختند و به بيهپس رفتند . و تمامى بيهپس گيلان به تصرف سيد هادى كيا درآمد . و نزد اميره دباج فومنى فرستادند و بنياد دوستى و صداقت كردند و رسل و رسايل از طرفين روان كردند و قرار رفت كه شهداى رشت را به لاهجان آرند . و همچنانكه عهد كرده بودند ، اميره دباج ، علما و صلحاى آن ديار را بفرستاد تا سادات [ را ] نبش نموده ، به مردم لاهجان بسپارند . و از لاهجان علما و فقها و صلحا و حفاظ و خواجگان معتبر ، مجموع لباس سوگوارى دربر كرده ، با انواع صدقات و موهبات روان گشتند . و سادات را از رشت نقل كرده ، با تكبير و صلوات و ختم قرآن و فقرا و مساكين را صدقات و هبات به نيّت ارواح مطهرهء سادات كرام تقسيم نمايان به لاهجان درآوردند .
و سيد هادى كيا با فرزندان و ساير بزرگان ، پاى برهنه به استقبال اقدام