تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠

فصل بيست و نهم [ از باب دوم ] در ذكر پشيمان شدن اميره دباج فومنى از آنچه كرده بود و گرفتن اميره محمد رشتى را و خلاص دادن سادات مقيد را و به تنكابن فرستادن .

چون مدتى از آن بگذشت اكابر و اشراف فومن به اميره دباج رسانيدند كه آنچه ما كرديم مناسب دولت نمىنمايد ، زيرا كه جهت خاطر اميره محمد رشتى خون چندين سادات و رشانقه ريخته شد و لاهجان را داماد اميره محمد دارد و اكنون رشت و توابع روپيش گيلان يكى شده است و براى شما بجز بدنامى چيز ديگر نمانده است . البته فكر شافى در اين باب بايد انديشيد . چون اميره دباج را هميشه با خانوادهء طيبين و طاهرين روى خدمت و محبتى « 1 » بود و [ از ] آنچه به صلاح اميره محمد رشتى واقع گشته بود ، ندامت مىكرد ، رأى اصحاب و اعيان دولت صواب نمود ، معقول دانستند . فىالحال فرمود تا نامه بنوشتند و نزد اميره محمد بفرستاد . مضمونش آنكه مشورت كلى دست داده است و به حضور شما احتياج است . بايد كه چون نامه برسد بلاتوقف تشريف ارزانى فرمائى . و جمعى از خواص را اشارت كرد كه چون اميره محمد را استقبال رود و فرودآريد به حبس او مبادرت نمائيد . چون نامه به اميره محمد رسيد ، بلاتأنى با خواص چند سوار شده ، متوجه فومن گشت . چون خبر آمدن اميره محمد به اميره دباج رسانيدند ، سوار شده استقبال نمود و به اعزاز تمام به وثاق لايق فرود آورد و طعام [ و ] شراب فرستاد و متعاقب به متعينان امر فرمودند
هامش
( 1 ) - در اصل : روى خدمتى و محبتى .