على را بيرون آوردند .
چون صورت حال را قاصد مبارك نفس به سمع مبارك امراى دولت قاهرهء صاحبقرانى رسانيد ، عذر در محل قبول افتاد و جهت قزوين داروغهاى فرستادند و اشارت شد كه طارم و قلعه را نيز بايد سپرد . و جهت قلعه كوتوالى تعيين كرده ، ارسال داشتند . چون سخن به سمع سيادت قباب رسيد ، نزد تاج الدين محمد « 1 » بفرستادند كه طارم را نيز به امناى صاحبقرانى بسپارد و بيرون آيد . بر موجب اشارت ، امتثال نموده ، قلعه و ولايت را سپرده ، محمد مذكور به لاهجان آمد .
چون روزگار به سنهء تسع و ثمانين و سبعمائه رسيد ، اميره محمد رشتى را خبث طبيعت دامنگير شده ، نزد اميره دباج فومنى بفرستاد كه قزوين و طارم از دست سادات رفته است و با وجود استيلاى مغول در عراق ايشان را قوت و شوكتى كه بود نيست و بسيار ضعيف حال شدهاند . اكنون موسم كار است ، اگر صلاح دانند و مدد فرمايند ، به اندك توجه كوهدم « 2 » و كوچسفان را از ايشان مىتوان بازستاندن .
اميره دباج نيز دعوت امير محمد را قبول كرد و لشكر گسكر و شفت و فومن را جمع كرد و اميره محمد نيز عساكر رشت را مهيا ساخت و عهد و ميثاقى كه كرده بود ، خلاف آن به ظهور رسانيد و از جملهء
يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ
الى آخر آيه شد .
چون اين خبر به مسامع عليهء صاحب قرانى ، امامت پناهى رسيد ، امامت قبابى از فرزندان خود سيد امير كيا و قاسم كيا كه والى كوچسفان بود با جمعى عساكر به مدد سيد على كياى كوهدمى فرستادند و امر شد كه از
هامش
( 1 ) - نام اين مرد در صفحات قبل محمد تاج الدين و جلال الدين محمد و محمد بن تاج الدين و نظاير آن آمده است .
( 2 ) - در اصل : كوهد .