ولايت شمال فارغ البال گشته ، به عزم يورش سه ساله ، متوجه عراق گشت .
چون امراى نامدار از رى بگذشتند ، نزد خواجه على كه داروغهء قزوين بود ، فرستادند كه قزوين را مىبايد سپرد و تطاول كه رفته است از آن پشيمان بايد شد و عذر آن را پيشكشىهاى لايق و خدمات بسيار بايد به تقديم رسانيد تا ما به وقت فرصت معروض ملازمان صاحب قرانى گردانيم . شايد كه جهت ارواح مقدسه انبيا و اوليا عليهم السلام ، اولاد سيد المرسلين را بر آن معذور داشته ، موأخذه نفرمايند . و اگر در سپردن تقصير و تهاون رود ، يقين كه محل بازخواست خواهد بود .
چون اين سخن را خواجه على داروغه ، عجالة به سمع سيادت قبابى رسانيد ، فى الفور تحف و هداياى لايق جمع كرده و معتمد سخندانى را به درگاه صاحب قرانى فرستادند و معروض داشتند كه چون در عراق و آذربايجان آثار فتنه و آشوب به ظهور رسيده بود و در هرگوشه تاراج و تالان مىكردند و در هرناحيه فتنه و آشوب ظاهر مىباشد و ما را چون به قزوين قرب جوار حاصلست ، مردم آن ولايت ، توقع محافظت نمودند ، تا از شر اهل بغى و فساد محفوظ گردند . فلهذا قدم در بساط اخلاص و دولت خواهى نهاده « 1 » ، به محافظت آن بقعهء مباركه اقدام رفت و حاصلات آن ولايت بالضرورة به خرج لشكر رفت و بعضى را هم به ما يحتاج ديگر صرف نموده آمد . اكنون چون رآيات نصرت آئين بدين ديار رسيد و ظلمت ظلمه را به نور عدالت منور ساخت ، هركه را صلاح دانند ، بفرستند و قزوين را تصرف نمايند كه كاركنان ما را بيرون آورده شد « 2 » . و خواجه
هامش
( 1 ) - در اصل : نموده .
( 2 ) - نامهء امير تيمور و سيد على كيا در مجالس - المؤمنين قاضى نور إله شوشترى چاپ تبريز ص 395 آمده است . ( رابينو ) عين اين مكاتبات در كتاب اسناد و مكاتبات تاريخى ايران گردآوردهء دكتر عبد الحسين نوائى صفحات 50 - 63 ديده مىشود . جواب سيد على كيا به امير تيمور بسيار خواندنى است .