به لاهجان آمد . و گفت كه ميان من و اميره محمد صلح ممكن نيست و چون ارادت و اشارت آن حضرت چنين است كه من آنجا نباشم ، اين است كه به خدمت آمده ، به هرچه صلاح است ، اشارت فرمايند كه به جان چنان قيام مىرود . و پدران ما را موطن و مسكن تنكابن بود ، اگر همانجا بودن صلاح باشد كه هم مضايقه نيست . چون دانستند كه بودن او در كوچسفان موجب ازدياد فتن است و صلح ممكن نيست ، او را در لاهجان چند عددى قراى نيك تعيين نموده ، دادند و مستمال ساختند و جهت توطن به بازى كيا گوراب جاى دادند و كوچسفان را به فرزند خود - سيد يحيى كيا - بخشيدند .
چون شش ماه از آن بگذشت از سيد يحيى كيا انواع حركات به ظهور آمد كه مناسب دولت نبود و مردم كوچسفان به اتفاق به ديوان آمده ، شكوهء بسيار كردند . فلهذا او را عزل كرده ، به فرزند ديگر - سيد قاسم كيا نام - كوچسفان را بخشيدند و سپهسالارى آن ديار به ملك بن فرعون « 1 » دادند كه از قبيلهء ناصرود بود و با اميره محمد رشتى به طريق مصادقت سلوك مىفرمودند . اما اميره محمد را ظاهر با باطن موافق نبود .
فصل بيست و ششم از باب دوم در ذكر تصرف كردن قزوين را امناى صاحب قران كامگار امير تيمور و صورت حالاتى كه در آن ايام واقع شد .
در [ سنهء ] ثمان و ثمانين و سبعمائه ، صاحبقران مذكور « 2 » از تسخير
هامش
( 1 ) - بفرعون بن الملك نامى كه هم از قبيلهء ناصرود بود ص 87 همين كتاب
( 2 ) - در اصل : صاحبقرانى مذكور .