به حكم امر امامت پناهى ، خواجهء مذكور با لشكر ديلمستان و رودبار به قزوين رفت و بىضرب تير و شمشير آن ولايت را به تصرف درآورد .
و كوشيج چون از آن حال باخبر گشتند بگريختند و به سلطانيه نزد ملاحده كه آنجا به امر صاحب قرانى « 1 » بازداشته بودند ، رفتند و آنجا ماندند . خواجه احمد به اشارت و صلاحديد امامت پناهى ، از بنى اعمام خود ، خواجه على نامى را به داروغگى قزوين بازداشت و خود معاودت نموده ، به اشكور آمد . مدت هفت سال - و اللّه اعلم به حقيقت الحال - قزوين به تصرف عمال با اقبال سيادت قبابى بود .
فصل بيست و چهارم از باب دوم در ذكر وفات اميره فلك الدين رشتى و ذكر حالاتى كه در آن ايام واقع گشت .
چون اميره فلك الدين تجاسپى را وعدهء حق دررسيد و فرزندش اميره محمد به جاى پدر بنشست ، بالضرورت به رضاجوئى و فرمانبردارى حضرت امامت قبابى قيام مىنمودند . اما سيد ناصر كياى كوچسفانى را با او كدورت بود [ و ] هميشه در ولايت رشت خرابى مىفرمود كردن . و اميره محمد شكايت او به حضرت سيد هدايت پناهى مىرسانيد و سيد نيز با ناصر كياى كوچسفانى « 2 » گفت و شنيد مىفرمود و نصيحت مىكرد كه آنچه مىكنى صلاح نيست ، فايدهاى نكرد . سيد ناصر كيا عذرها مىگفت كه اميره محمد از جملهء
يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ
مىباشد و آنچه در مقام اطاعت قيام مىنمايد ، از اضطرار است .
الغرض كه قصه به جائى رسيد كه سيد ناصر كيا لشكر خود را جمع
هامش
( 1 ) - در اصل : با صاحب قرانى .
( 2 ) - در اصل : نيز باصركياى كوچسفانى .