و تفحص نمود كه كياى مذكور كجا اقامت دارد . نمودند كه به قريهء ويه مىباشد . چون نماز شام بگزارد ، سوار شد و ايلغار كرد و صبح را به موضعى كه سيف الدين تكيه كرده بود رسيد . و كياى مذكور را چون بخت برگشته بود ، مصراع :
چو باشد هنر ، بخت نبود ، چه سود
با همه دعوى شجاعت كه مىكرد بىپاس و خاص و احتياط سر راهها ، با وجود چنان خصم كه در عقب بود ، به فراغت بال خفته بود . فى الحال او را به قتل آوردند و سر [ او را ] از تن جدا كردند و به حضرت اعلى ، امامت پناهى ، فرستادند . از آن سبب با امير على عنايت ما لا كلام فرمودند و همچنانكه ذكر رفت ايالت ديلمان را به تصرف او بازگذاشتند و با فتح و ظفر به لاهجان معاودت فرمودند . و چون فصل خزان دررسيد ، امير على از ديلمان به قريهء ناوه به جهت ضبط حاصلات رودبار رفت . جمعى از كوشيج و اتباعشان كه از آن گرداب فتن و بلا خود را به ساحل سلامت انداخته ، به قزوين بودند ، و از آن جمله دبّاج بهادر نامى كه دم از مهترى آن قوم مىزد ، با جمعى شبيخون آورد و امير على بر مصداق إذا جاء القضاء عمى البصر ، غافل نشسته بود ، به دو رسيدند ، و امير على آنچه شرط مردى بود به تقديم رسانيد . اما فايدهاى نكرد و به قتل آمد . چون آنچنان حال دست داد ، جمعى از مخاذيل هرچند به مراد رسيده بود [ ند ] اما نتوانستند اقامت نمود ، فرار نموده ، باز به قزوين رفتند .
چون اين خبر [ را ] به سمع امامت قبابى رسانيدند . سيد حسن كياى مالفجانى را با چند نفر مردم گيل كه در محاربات آزموده بودند كه در روز وغا باشير ژيان و ببر بيان همعنانى مىكردند و به اعتقاد درست در جانسپارى تقصير نمىنمودند ، همراه گردانيده ، به ديلمان فرستادند .