چون شش ماه از آن بگذشت ، لشكر جمع كرده ، جهت دفع كيا مسعود كيا و جهان شاه كوشيج كه حاكم ناحيهء خرگام بودند ، فرستادند چون مشار اليهما زهرهء اقامت نداشتند ، آن ولايت را بگذاشتند و بگريختند و آن ولايت نيز مسخر فرمان شد . جهت خرگام پرهنشين تعيين كرده ، عود نمودند .
فصل بيست و سوم از باب دوم در ذكر تسخير قزوين و سوانح حالاتى كه در آن ايام واقع شد
چون از تسخير ديلمان دو سال بگذشت و بقية السيف كوشيج با جمعى ملاحده به ولايت قزوين ملتجى بوده ، هميشه به دزدى و نهب و غارت به اطراف ديلمان تطاول مىنمودند و حضرت صاحب قران كامگار ، امير تيمور به سرحد قبچاق و طرف شمال با جماعتى مغول و ازبك در جدال و قتال بود و در عراق باز ملوك طوايف بودند و هركه را شوكت و مكنتى بود به ولايتى دخل مىكردند و قزوين را حاكمى و سردارى كه اعتبارى داشته باشد ، نبود . فلهذا همت عالى باعث بر آن شد كه لشكر ظفر پيكر بدان ولايت تاخت كنند و جمعى كوشيج را كه آنجا به افساد و اغواى مردم ديلمان مشغولاند و بىادبىها از ايشان به ظهور مىرسد ، بنياد براندازند . با اصحاب و اعيان در آن باب مشورت كردند . خواجه احمد كه سپهسالار اشكور و رودبار بود ، گفت كه به غايت صلاح است و اگر امر شود با جمعى كه در تابين من مىباشد تسخير قزوين ميسر است . رخصت دادند كه خواجهء مشار اليه به قزوين رود و آن ولايت را به تحت تصرف آورد و كوشيج را با جمعى ملاحده از آنجا براند .