تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
ابريشم به حمامى داد و دو من به دلاك بخشيد و دو [ من ] به سرتراش هبه نمود و دو من به آبكش كه از جهت حمام لاهجان آب از چاه مىكشيد عطيه فرمود و به خانه رفت و بسيار التفات بر آن اكرام نكرد . چون اين سخن را به سيادت مآبى ، سيد حسن كيا رسانيدند ، به وقت فرصت ، به سمع اشرف امامت پناهى ، معروض داشتند كه انوز هنوز در مقام تكبر و تجبر است و خودفروشى در سر دارد و اظهار علو همت خود كرده است . و ابريشمى كه به رسم شربت بها داده بودم ، التفات بر آن نكرد و به حمامى و اصحابش قسمت كرد . او را از اينجا بايد راند ، تا باز فتنه‌اى نكند و موجب ندامت نگردد . حضرت ولايت قبابى بنا بر صلاح‌ديد برادر خود ، او را عذر خواستند كه بيش از اين بودن شما اينجا صلاح نيست . انوز برحسب ضرورت باز به طرف طارم رفت و نزد قباد اقامت نمود . چون شش ماه از آن بگذشت ، قباد فكر كرد كه اگر او را به قتل آرم ، نسبت با ملازمان حضرت نصرت شعارى خدمتى پسنديده كرده باشم . و يقين كه در ازاى آن التفاتى نسبت به حال من خواهد رفت . او را بفرمود گرفتن و به قتل آورد و سرش را به لاهجان فرستاد و عرض اخلاص نمود . عدالت شعارى التفات بر آن نكرد و در غضب شد و فرمود تا سر انوز را به حرمت تمام دفن كردند . و فرمود كه قباد را بگو كه آنچه كردى بغايت بد بود . زيرا كه شخصى را به ناواجب قتل كردن آئين اهل اسلام نيست و بدانچه كرده است عند اللّه مأخوذ است و عند الناس اعتقاد نسبت با او در غايت بدى . و شخصى كه سر انوز را آورده بود با جوابى كه نوشته بودند عتاب كرده ، روانه ساختند .