فصل پانزدهم از باب دوم در ذكر فرستادن امامت قبابى نزد اميره فلك الدين رشتى به جهت مصالحه و جواب اميره در آن باب .
چون نزول اجلال به كوچسفان واقع شد ، به نزد اميره فلك الدين تجاسپى كس فرستادند كه اگر با ما به صلحى فبها ، طريقهء معاهده بايد كه مرعى شود و اگر سر عربده و خلاف دارى ، برجا باش كه اينك به خدمت مىرسيم . چون امير مشار اليه حكايت بشنيد ، فرمود كه ننك و خمام ولايت رشت است و تعلق به ما دارد ، مىبايد سپردن تا صلح بشود و الا صلح ممكن نيست . چون قاصد معاودت نمود و يك ماه از آن بگذشت ، اميره فلك الدين لشكر جمع كرد و به طرف خمام متوجه شد . حضرت امامت قباب نيز با عساكر ظفر پيكر ، متوجه دفع آنها گشت و در خمام جنگ واقع شد و از طرفين جمع كثيرى به قتل آمدند و پيس سالوك كه از جملهء پهلوانان تخت رشت بود ، بنفسه بر سادات حمله كرد و به سيد اشجع ، سيّد حسن كيا كه والى گوكه بود ، رسيد و شمشيرى به خود او رسانيد . سيادت مآبى نيز نيزهاى بر او زد . سيّد مهدى كيا به مدد برادر رسيد و هم نيزهاى بر او زد .
و در عقب ايشان امامت دستگاهى يكران توفيق را برانگيخته هم به ضرب سنان آن پهلوان را بازداشت . چون اطراف او را به نوك نيزه محكم كرده بودند ، چنان كه از جاى نتوانست جنبيد ، سيد هادى كياى تنكابنى دررسيد و به شمشير آبدار سرش از تن جدا كرد و به خاك تيره انداخت . اميره فلك - الدين ، چون چنان ديد منهزم شد و به رشت باز رفت و زمانه به زبان حال آيهء
نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌ
به گوش هوش ساكنان ملأ اعلى مىرسانيد .
و چون در آن زمان اميرهء فومنى و اميرهء كوهدمى با او متفق نبودند ، كارى او