لجهاى پرخطر موجب شكستگى كالبد بهادران دلاور گشت . هنگام صبحى كه سفينهء بىقرين خورشيد بمعلمى فرمان دادار داور در اين درياى بىمنتهاى اخضر و اين بحر ژرف پهناور بسوى ساحل باختر روان گرديد آن دو بحر پرتلاطم به جوش و دو درياى پرتصادم در خروش آمده ، امواج بلا بچرخ و الا و طوفان ابتلا بسپهر اعلى رسيد ، از ميدان ناورد هيجان گرد بگردون تيزگرد و از دشت نبرد ارتفاع دود بفلك لاجورد رفت ، نهالهاى علمهاى بلند بالا از باغ بالا باوج ثريا سر بركشيده ، بازهار هلاك جانها و اثمار تاراج خانمانها بارور گرديدند ، سرافيل پيشگان ناىرزمى نوا بسان صور نواى مهلك آواز دم دردميدند و عزرائيل منشان خانه برانداز تيغهاى جانستان را از نيام بركشيدند ، در آن صحرا و آن عرصهء رستخيز كه تنهاى سروران آغشتهء خاك و خون و سرهاى گردنكشان آويزهء فتراك بود غوغائى شد كه ياد از روز محشر و هنگامهاى پديد آمد كه خبر از جزع اكبر مىداد . بعد از حملات كوه فرساى بهادران جانبين و توالى لطمات امواج درياهاى افواج عسكرين ديگرباره بنيان استوارى سپاه على مردان خان از هم ريخت ، مجددا شيرازهء پايدارى لشكر مشار اليه از يكديگر گسيخت ، از صولت يلان انتقامكش و صدمهء سواران برق پويهء برش شكستى افحش چون شكست خاشاك از معارضهء آتش بر آن قوم سفلهوش افتاده ، فرار و ديگرباره قدمفرساى اوراد نشيب و فراز گشتند و از زلزلهء دوال طبالان گور كه نواز ابواب مسرت بر چهرهء جانبازان باز شد .
كيفيت محاربهء خديوجم غلام كسرى احتشام با آزاد خان افغان و حقيقت وقايع آن ايام مسرت نشان
زاغ تيره شب سياه زبان كلك غرايب رقم و كلاغ دلخراش افغان قلم فصاحت شيم در شاخسار ورق برينگونه و به اين نسق در فغان مىآيد و به اين حكايت زبان مىگشايد كه : آزاد خان افغان غليجه يكى از سردستگان افواج افغان و بعد از تخريب اركان دولت ابراهيم شاه بنواحى شهر زور رفته ، در آنجا مسكن و رفتهرفته به علت معارضهء افشار