در بيان ورود موكب مسعود بدار السلطنهء اصفهان و فرار حاجى بابا خان و حكومت محمد صادق خان
فاتح ابواب سير و مقاليد اين گنج گوهر ، يعنى كلك فصاحتپرور بدينگونه گشايندهء درهاى اين داستان مختصر و بدين زبان سرايندهء اين حكايت و خبر مىگردد كه : چون بحر ذخار و درياى خونخوار معسكر نصرةمدار و سيل بىزينهار اردوى ظفر شعار و افواج بحر كردار متهاجم و آن قلزم بىزنهار متلاطم و آن قيامت در حوالى اصفهان قائم شد حاجى بابا خان بختيارى كه بطريق مسطور حاكم دار السلطنه بود در برابر آن سيل خانه برانداز تاب مقاومت و طاقت مصادمت نياورده ، چون مسرعان ديور و شمال با قدم سرعت و استعجال مرحله نورد بوادى نكال و با هزارگونه ملال بيابانگرد فيافى و بال و گرفتار جزاى سوء اعمال شد . ساحت اصفهان از اهتراز باد بهار قدوم بهجت آثار رشكافزاى گلستان ارم و آن خطهء بهشتنشان از طرازندگى فيض مقدم سعادت توأم عبرتافزاى بيت الصنم گشت . بمعمارى لطف و عنايت به تعمير و مرمت شكستگىهاى اهل اصفهان كه بتيشهء جور و عدوان روى داده ، بمداوا و معالجهء خستگىهاى ساكنان آن بلدهء فردوسنشان كه اذيت و اضرار مفسدان آن را ماده بود پرداخته ، صغير و كبير آن خطهء دلپذير در پناه نخل برومند دولتش از تابش آفتاب حوادث آسوده و برنا و پير در ظل قصر بىقصور عنايتش محفوظ از آسيب نوايب غنوده ، خاطرهاى پريشان از شوق ديدار همايونش خرسند و شادمان و دلهاى خرم جفاكيشان از بيم شحنهء غضب قيامت كربش تفرقه و پريشان گشت .
محمد صادق خان برادر را بيگلربيكى دار السلطنه فرموده ، ترفيه حال رعايا و تنظيم اوضاع برايا و تأديب ارباب جور و عنا و تنبيه سالكان طرق عدوان و جفا را حواله بر رأى عقدهگشاى آن حضرت نمودند . بتيغ عدالت آن حضرت ابدان بسيارى از جور كيشان در ميدان سياست طعمهء كلاب و اجساد انبوهى از ستمانديشان در معرض هلاكت تحفهء ذباب و دعاى عمر و دولت آن دو برادر عالى جناب ورد زبان شيخ و