پاى جلادت در ميدان رزم و پيكار نهاده ، دست مبارزت گشادند .
نخستين بار شهريار عدوبند رخش جهانپيماى ديومانند را بميدان برانگيخته ، بضرب سنان جانستان خون جمعى از آن قوم خذلان نشان را با خاك معركه بياميختند . آن هفتاد نفر سوار نيز فدائىوار دنبالهدار آن شهريار منوچهر اقتدار گرديده ، داد مردى و مردانگى دادند و بهر حمله گروهى از آن قوم دغا را در ميدان مىانداختند و بهر يورش تركيب كاخ هستى بسيارى را از صدمهء عمود خاراشكن متفرق و بصرصر تيغ بىدريغ زورق وجود جمعى را بگرداب فنا مستغرق مىساختند . متاع جانها از تهاجم مشترى كاسد و كالبدهاى مردان مرد در آن دشت نبرد فاسد كردند . در آن هنگام دويست و پنجاه سوار عبد الملكى كه بتهور و مردانگى و دليرى و فرزانگى از ساير ايلات برترى داشتند و هرفردى از آنها در ميدان بسالت پلنگى و در درياى جلادت نهنگى بودند بدلالت بخت روى اميد باستان اين وارث تاج و تخت نهاده ، خدمات پيش را شفيع گناهان خويش ساخته ، زبان بكلمهء اعتذار و استغفار گشودند . نواب سپهر ركاب كه مرحمت و عاجزنوازى مجبول ذات همايونشان مىباشد آنها را بنوازشات شايان مشمول و از تقصيرات گذشتهشان گذشته ، در سلك مستظلان علم ميمنت پرچم منسلك . القصه به يارى جناب كردگار مدلول كريمهء
« كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ »
آشكار و آن طايفهء غدار سياه روزگار از دم صمصام خونآشام دليران ظفر شعار با همه عدت پى سپر وادى هزيمت و فرار و بجانب ديار ادبار شتافتند .
ذكر خبر شدن حاجى از شكست لشكر شيراز و متوسل شدن او بدولت آقا محمد خان
چون سپاه شكسته بحاجى مردود پيوست و از كماهى احوال سپاهى و دستبرد نواب سليمانشان آگاهى يافت ديو غرور و پندار كه در كشور دماغش راه يافته بود بجانب قاف فروتنى و افتقار شتافت و عنان تمالك و تماسك از دست بداد و سپاه وحشت و لشكر خوف و دهشت روى به شهر ضميرش نهاد . كجا