هرساله بوصول قليل مال و خراجى اكتفا نمايند و يك نفر از سركردگان موكب جلال را با فوجى از جنود جلادت استعجال بمظاهرت و معاونت اين ولايت گسيل و چند تن از امناى درگاه عز و جاه را وكيل فرمايند كه آمده ، اين بندهء اخلاص آئين پردگيان استار سلطنت و مخدرات خدر عظمت را با اسباب و اثاثهء دولت بايشان سپارد و عريضهء مزبور را بصحابت رسولى سخندان و پيامگزارى چرب زبان روانه و موازى دو سه هزار رأس ماديان از ايلخى همايون كه در حوالى شيراز مرتع داشتند برسم پيشكش ارسال نمود . در هنگامى كه مواكب جلال آقا محمد خان از آذربايجان مراجعت و عازم مقر دولت بودند در محال خمسه عريضهء مرسله رسيد و از هبوب صورت مضامينش كه در عالم معنى از مهب عنايت حضرت وهاب اهتزاز گرفته بود شكوفهء شكفتگى از رخسار ضميرشان شكفيدن آغاز نهاد . گويا كه زبانشان بشكرانهء اين بيت باز گرديد :
آن دولتى كه مىطلبيديم از خدا * پرسيده راه خانه و خود بر درآمده
اگرچه خيالات آن مفسد شرير بر ضمير جناب آقا محمد خان كه فى الحقيقه مرآت جهاننماى عقل و تدبيرست عكسپذير گرديده و مىدانستند كه چنانچه از صدمهء گرز البرز مثال اين شهريار كشور جلال نبود حاجى مردود چگونه بدست اعتذار و استغفار صفهكوب در متابعت گرديده ، ابواب مطاوعت و فرمانبردارى بر روى امناى آن دولت مىگشود . راقم حروف را اين دو بيت شاهانه از شاهنامهء مرحوم فردوسى طوسى عليه الرحمه بخاطر رسيد ، بجهة متابعت در رشتهء تحرير كشيد :
چنين گفت رستم : كه اى شهريار * مكن آشتى جنگ را سازدار
كزيشان نبوداشتى رايشان * بدين روز گرز من آوردشان
القصه : وكلاى اين دولت بنابر صلاح كار مسئولات حاجى مجهول را بدرجهء انجاح قبول موصول و عهد و پيمان را بايمان مؤكد و مشيد ساختند و ارقام شفقت آئين و احكام ملاطفت قرين باستمالت هر يك از اعيان فارس مرقوم و همگى را بحكومت حاجى نسناس مأمور و