صباحش چون شام هجران سياه و شامش مانند صبح نااميدى جانكاه .
بهارش گل ناآشنائى را گلشن و رنگ و بوى بىوفائى را نشمين .
فضايش ناسخ آئين يارى و هوايش خصم جان دوستارى . از چشمهء چشم سحابش بعوض قطرهء باران خون مىچكيد و از پستان دايهء ابر بهارى و مرضعهء سحاب بهاريش طفلان رضيع گلستان و شيرخوارگان خاندان بستان بجاى شير نيسان جز خونابهء الم نمىمكيد . بلبل بىنوا چون ماتميان سوختهدل روز و شب در فغان و شيون و چكاوك بىبرگ و نوا مانند نوحهگران تعزيتسراى ماتم همآواز زاغ و زغن .
گويا كه گلشن از مستورى عالم غيب خبر داشت كه يك روز لبش بخندهء شادمانى نشكفت و همانا كه بلبلش از ظهور حوادث زمانهء غدار مطلع بود كه بقانون كامرانى دمى سرود نگفت .
درين بهار گلى بر مراد كس نشكفت * بهاىهاى نشستند تا بهار دگر
نواب جهانبانى در عمارات مباركات فيض مبانى بسط بساط كامرانى فرموده ، قفل از در گنجينه و بند از ابواب مخازن سخا و نعم بدست احسان گشوده ، جيب و كنار خاصان درگاه را از نقود كامل عبارت غيرت گلزار نعيم و برو دوش سران سپاه را از بوارق خلعتهاى فاخر رشك گلزار ابراهيم فرمودند . بعد از انقضاى جشن نوروزى اين جهانبان كشور فيروزى بفكر بساق عراق و بقلع مواد فتنهجويان سراپا نفاق افتاده ، بتهيهء اسباب سفر و سرانجام سراپرده و چادر و تدارك گرز و مغفر و تيغ و خنجر و اجتماع سپاه و لشكر پرداختند .
در بيان اعراض مرتضى قلى خان و مصطفى قلى خان از جانب آقا محمد خان و توجه بجناب شيخ ويس خان و مراجعت آنها ثانيا
بلبل خوشبيان قلم بدايعنگار در گلزار اوراق بدينگونه نغمهسرا مىگردد كه : مرتضى قلى خان و مصطفى خان برادران جناب آقا محمد خان در هنگامى كه الكاى مازندران مضرب خيام تسلط شيخ ويس خان مىبود از سوء رفتار برادر بتنگ و از دار المؤمنين استراباد بجانب اردوى شيخ ويس خان عزيمت و آهنگ نموده ، دست تشبث