سرافرازش كه از چمن جلادت سركشيده ، بميوههاى گوناگون بذل و كرم بارور و دوحهء حديقهطرازش كه در سرابستان قلادت پروريده باثمار سخا و همم مثمر و لعل و گوهر در نظر همتش با خاشاك برابر و سيم و زر باوجود كف باذلش هموزن كفى خاكستر و در درخشنده در پيش فوايد جودش همسنگ صدق و ياقوت ارزنده در چشم سخايش همبهاى خزف و لعل فروزنده دربر عطاى شاملش سنك بركفست .
آنكه بيرون برد تيغش چين ز رخسار سپر * وانكه درو افكند تيرش خم از ابروى كمان
خوانده تيغش بر خلايق خطبهء فتح و ظفر * داده عدلش در ممالك مژدهء امن و امان
ملك ناديده چو او لشكركش و كشورگشا * دهر نازاده چو او فرمانده و گيتىستان
بر در ايوان قدرش چون قمر صد پردهدار * بر سر بام جلالش چون زحل صد پاسبان
با فوجى از بهادران جنگجو و شيران هژبرخو بانتظام بندر علويه مأمور فرمودند . آن جناب نيز ارتكاب مسافرت و اختيار رنج و زحمت نموده ، حسب الامر پدر والاگهر از دار الفضل شيراز محرك لشكر ظفر طراز گرديدند . بعد از حركت نواب جهانبانى ناخوشى مهلكى بر مزاج آن حضرت سارى و عارضهء ضعفى بر ذات همايون طارى گرديد .
تكيه بر بستر بيمارى نمودند . حكماى حذاقتپيشه و اطباى فلاطون انديشه مشغول بمداوا و معالجه گرديدند . بهيچوجه از معالجات ايشان وجود مقدس را سودى و از مداواى آنها مزاج اقدس را بهبودى حاصل نميشد . روزبروز ضعف قوى و نقاهت بر ذات مبارك مستولى مىشد ، تا اينكه در شبى صيد مراد خان زند و حاجى عليقلى خان كه به حكم خديو جمشيدشان در برجى از بروج ارگ محبوس مىبودند بر سر آنحضرت ريخته ، سلسلهء حيات آن يكتاگوهر صدف مكرمت