و فروش لعلرنگ لالهء احمر را از ساحت چمن و عرصهء باغ و گلشن برچيدند ناظمان قواى ناميه دست از شغل و عمل خويش كشيدند و فسادجويان زمستان و اراذلمنشان مهرگان از زواياى خمول پاى جلادت بيرون نهاده ، دست تاراج بمال و اموال اردىبهشت و گلستان گشادند .
سلطان گل بيك صدمهء صرصر بهمن از تخت زمردى گلشن و بساط زبرجدى چمن بر بستر خاك و فروش تيرهء مغاك درافتاده ، شيرازهء جمعيت سنبل چون طرهء دلاراى و شاقان عنبرين كاكل كه از اهتزاز باد صبا پريشان گردد و از تندباد خزانى پريشانى گرفته ، از يكديگر گسيخته ، سپهدار ربيع كه بامر مولده و فرمان سلطان نافذ الفرمان قوهء ناميه مأمور بانتظام مهام سوا حليان كنار جويبار بود از وصول آوازهء قهرمان دى تاب مقاومت نياورده ، بجانب بندرگاه ناكامى گريخت . افغان قمرى و هزار و فرياد چكاوك و سار بنواحى شهر و ديار و آواز تعزيتسراى گلزار بذروهء سپهر غدار پيچيد . ابر بهمن را بسوك نازك نهالان سورى و سمن و تازه جوانان صنوبر و نارون اشك حسرت از ديده بر دامن كوه و كمر مىچكيد . زاغ ترانهسنج باغ و بوم شوم نغمهپرداز صحرا و راغ گرديد .
بنگر كه پر ز جنجر الماس و جوشنست * طرف چمن كه بود پر از حله و حلى
بستان شد از حريف خريف آنچنان خرف * كش خار گلبنى كند و زاغ بلبلى
بهر جهة خديو سعادتمند بعد از ورود به آن ارض جنتپيوند فرزند ارجمند و قرة العين فيروزمند لطفعلى خان زند را كه در آن اوان انوار جهانگيرى از صورت حالش ظاهر و هويدا و آثار دلاورى از ناصيهء احوالش آشكار و پيدا و آتش شمشير عالمگيرش شرارهافكن خرمن هستى دشمنان و آب حسام با انتقامش مسكن نواير بغى و طغيان و تندباد باس و هيبتش برگ و بار اهل غدر را بر خاك مذلت ريختى و و پرويزن قهر و سطوتش خاك مسكنت بر مفارق معاندان ريختى ، نهال