اوايل شهر ربيع الثانى مطابق هزار و صد و نود و هشت هجرى اعيان ايلات عزيمت تخريب اركان سست بنياد كروفر باقر خان را جزم كرده درحالى كه در كشيكخانهاى درب دولتخانهء شاهى دار السلطنهء اصفهان متوجه سان بود اين معنى را دريافت كرده ، روى بدرون دولت خانهء شاهى آورد . افراد سپاهى دورور آن عمارت مباركات را گرفته ، مشار اليه اول خود را ببرجى كه در گوشهء دولتخانه بود بركشيده ، چون ديد كه آن مكان دام گرفتارى او خواهد گرديد لا يشعر خود را از آنجا به زير و بر زبر بام رسانيد . باعانت يك دو نفر بتمسك ريسمان و طناب چون دولاب خويشتن را به پائين كشيده ، با پسر و برادران پياده و سرگشته بقريهء خراسكان كه موطن اصلى ايشانست رفته ، نيمشب باسبان تيز رفتار برنشسته ، با بيست نفر از منسوبان و متعلقان راهنورد كوه و بيابان و به اعتقاد فاسد خود از آن حادثهء مبرم رست . روز ديگر اعيان و اركان ايلات و اهل ولايت باستقبال موكب با سعادت خديو آفتاب رايت شتافته ، در خارج شهر سعادت خدمت و شرف پاىبوس دريافته ، هنگام صبح روز شنبه كه مهر انور و خسرو خاور بعزم تسخير دار السلطنهء افق بر جواد خوش خرام فلك حامل برنشست داور منصور و شهريار سكندر غرور را با شهب تيزگام سعادت برآمده و فيض قدوم به جهت لزوم بدرون شهر بخشيده ، گلشنسراى دلگشاى آن خطهء وسيع الفضا از اهتزاز نسايم فيض لوازم مواكب جهانگشا خضرت و نضارت گرفت و فضاى روح فزاى آن بلده از هبوب رياح راحتبخش كوكبهء گيتىآرا خرمى و طراوت پذيرفته ، گلهاى فرح و شادمانى كه از صولت حوادث زمانى پژمردگى ديده بود در سرا بوستان احوال و ضيع و شريف برشكفت .
ديدهاى رمد محنت ديده از توتياى غبار پاى آن حضرت روشن و خراب آباد اصفهان از اهتزاز باد صباى مقدم فيض توأم غيرت گلزار و گلشن شد « 1 » . روز ديگر در بلوك رىدشت هشت فرسنگى اصفهان در
هامش
( 1 ) در تاريخ رحلت على مراد خان و جلوس جعفر خان صباحى بيدگلى شاعر معروف آن زمان گفته است :