بر على مراد خان استيلا ، مزاجش بدردى صعب ابتلا يافته ، ناخوشى قوى بر طبيعت او غالب شد . آنان كه قبض و بسط مهام دولت و بست و گشاد كارگاه جلالت دريد كفايت و در دست كفالت ايشان مىبود كار او را در پيمودن باده و شراب از حد و طاقت زياده به آن مرتبه رسانيده كه به آن مرض جانگزايش مبتلا گردانيده بودند . بجهة اينكه خلايق را از شدت مرض و صعوبت اين جانكاه و جانگزاى عرض آگاهى كلى حاصل نشود نيرنگها ريخته و شعبدها برانگيخته ، لباسهاى پنبهدار و پوششهاى آستردار او را دربر پوشانيده و بهزار تدبيرش بر مسند جلال تكيهور مىكردند ، كه نفخ ريح استسقاء و تهيج آن مرض جانفرسا بر ايستادگان حواشى محفل جهانآراى فلك اعتلا و دولتخواهان را موجب پريشانى نگردد . بلى منتقم حقيقى چگونه سستپيمانان را بسزاى نقض عهد گرفتار عقوبت نسازد ؟
چهسان حق ناشناسان را بجرم ناسپاسى در صعبترين دردى به سختى مكافات نيندازد ؟ على مراد خان كه بطمع دولت و آرزوى همآغوشى بشاهد بديع الجمال سلطنت و بدنامى و بدعهدى و ذلت سست عهدى را پسنديده ، به آن رفتار ناهنجار گرائيد نه از نهال نوخيز عمر و جوانى برى چيد و نه از دوحهء نورس زندگانى ثمرى ديد . از آغاز كار و از بدايت حصول مقصود با دل اميدوار بهزاران ناكامى و نامرادى بمرد و رخت هستى بناخوشترين حالتى از سراى عاريت بيرون برد و حق عز و علا حق را بحقدار رسانيد ، با اينكه بدريافت آن سزاوار بود . چنان كه چگونگى انجام و كيفيت اختتام كار او زبان زد خامهء حقگو مىشد .
بيان ميمنت ترجمان طلوع آفتاب جهانآراى وجود مسعود آن نورفزاى جهان كامگارى از مشرق شهريارى و بروز راى عرصهپيراى ذات معدلت صفات آن غرهء ناصيهء نامدارى از افق فضل حضرت بارى
داراى دار الملك دفتر و داور اقليم تواريخ و سير يعنى كلك بلاغت