ز انگونه بكرد عدل محكم * كز مرغ بماند باز پر كم ،
384 . زبانم چو بر عهد شد رهنمون * نبردم سر از حد فرمان برون ،
246 . زن ناقص عقل آفريدند * بر نام زنان ورق دريدند ،
352 . زورمندى مكن بر اهل زمين * تا دعايت بر آسمان نرود ،
474 . زهى سعادت جائى كه تو ملك باشى * زهى لطافت قومى كه تو در ايشانى ،
171 . زين گونه كه حال ناپسنديدهء ماست * حسن رخ تو چه لائق ديدهء ماست ،
87 . زينهار اى رفيق خوش زنهار * در جهان طنز و كبر نگزينى ،
230 . سپاهى كه گرباز جويد بسى * نبيند به يك جاى چندان كسى ،
198 . سر تيز دو نار بود چون تير * نوشيده ز هردو نيشكر شير ،
364 . سركشى ميكن كه سلطانان كلهدارى كنند * پادشاهان كينهكش باشند و جبارى كنند ،
222 . سعدى زمانه گر به شكر پرورد ترا * چون ميكشد به زهر ندارد تفضلى ،
488 . سعديا مرد خردمند نميرد هرگز * مرده آنست كه نامش به نكوئى نبرند ،
489 . سكندر به تدبير دانا وزير * به كم روزگارى شد آفاق گير ،
267 . سكندر به دستورى رهنمون * ز ممقدونيه برد رايت برون ،
398 . سلطان شهان و شهرياران * سر تاج سران و تاجداران ،
48 . سلطان شهانست شاه فيروز * كردست ازل خداش شهروز ،
48 . سلك سخن را چو در افشان كنيم * پيشكش حضرت شاهان كنيم ،
4 . سنانم چنان اژدها را خورد * كه طوفان آتش كيا را خورد ،
201 . سيه تا سپيدى گرفتم به تيغ * بدادم بخواهندگان بىدريغ ،
247 . شاه كه ترتيب ولايت كند * حكم رعيت به رعايت كند ،
300 . شاهانه بكرد ميزبانى * شد شهر همه بشادمانى ،
365 . شاهت چو شاه پادشاهان * بد شاه غلام پادشاهان ،
442 . شب نبينى كه تيرتر گردد * يك زمانى كه روز خواهد شد ،
236 . ششم انگشت بهر رنج باشد * نه از وى زيب بحر رنج باشد ،
388 . شكننده كام كامكاران * دوزندهء دام دام داران ،
103 . شنيدم كه مردان راه خدا * دل دشمنان هم نكردند تنگ ،
432 . شود مصر و آن مملكت رام او * برآيد به مردانگى نام او ،
143 . شور بختان به آرزو خواهند * مقبلان را زوال نعمت و جاه ،
104 . شه ما كه بدخواه را كرد خرد * به رأى وزير از جهان گوى برد ،
267 . شهانرا به هنگام كين خواستن * ببايد چنين لشكر آراستن ،
17 . شهر و سپه را چون شوى نيكخواه * نيك تو خواهد همه شهر و سپاه ،
263 . صد فخر كنم به همنشينان * صد لاف زنم بدور بينان ، 140 .
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 526
مساهمون: شمس سراج عفيف
ص٥٢٦