جهان ديده بود دستور او * جهان روشن از رأى پر نور او ،
153 . جهان را نبود از بنه هيچ ساز * به فرمان او نقش بست اين طراز ،
156 . جهان را خاص اين صاحب سپرد * به خود مايگى پى چه بايد فشرد ،
336 . جهان گرچه نيرنگ سازى نمود * بدان خسروان بين چه بازى نمود ،
428 . جهاندار با فتح دمساز گشت * شبانگه به آرامگه بازگشت ،
120 . جهانش كه در صلح و جنگ آزمود * ز جنگش زيان ديد و از اصلح سود ،
158 . چرا دادم كسى را به خود زينهار * نگشتم بران گفته زنهار خوار ،
246 . چرا دولت مر يكى را رخ نمايد * ز در اقبال ناخوانده درآيد ،
58 . چشم خودبينى ار توان بردوز * كافت نعمت است خودبينى ،
230 . چشم رعايت ز رعيت مگير * تا بودت ملك عمارتپذير ،
184 . چنان آمد از هردو لشكر غريو * كزان هول ديوانه شد مغز ديو ،
116 . چنان به كه با او مدارا كنيد * بناليد و عذر آشكارا كنيد ،
158 . چنان دادگر شد كه در شام و روم * زدى داستان كاى خوشا مرزوبوم ،
91 . چند روزى دزد اگر قصد متاعى كرده * خانه هم خاليست خصم خانه هم بيدار نيست ،
480 . چو بخشش كند ره نمايد بگنج * چو بخشايش آرد رهاند ز رنج ،
152 . چو برگشت كرد از جهان روزگار * ز شش پادشه ماند شش يادگار ،
255 . چو تيرش گذر بر دليران كند * نشانه ز پهلوى شيران كند ،
199 . چو خصمان گرفتار خوارى شدند * همه در ميان زينهارى شدند ،
242 . چو شاه جهان از جهان برترست * جهان كان گوهر شد او گوهرست ،
284 . چو لشكر هراسان شود در ستيز * سگالش نسازد مگر در گريز ،
56 . چون بخت نكو رسد به يارى * مطلوب به دست خود به يارى ،
163 . چون بخت كله ز سر ستاند * نعلين به پاى هم نماند ،
210 . چون بزم ما ببينى خالى ز ما بگوئى * روزى درين محلت غوغا زدى حسابى ،
98 . چون تو شدى سايهء يزدان پاك * سايه نشان باش برين مشت خاك ،
184 ، 357 . چون درآيد كاروانى از ديار دوستان * خلق بر قاص نظر دارد چنين مقصود را ،
174 . چون دولت هركرا داده به خود راه * نبشته بر سرش نصر من الله ،
333 . چون همه كس خدمت سلطان كنند * هرچه كه سلطان بكند آن كنند ،
341 ، 439 . چه پنداشتى كار بازيست اين * همه نكتهء كارسازيست اين ،
219 . چه جرم ديد خداوند سابق الانعام * كه بنده درنظر خويش خوار ميدارد ،
304 . چه خوش گفت جمشيد باراى زن * كه يا خانه يا گور به جاى زن ،
352 . چه گنجينها زير بارش كشد * چه اقبالها در كنارش كشد ، 40 .
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 523
مساهمون: شمس سراج عفيف
ص٥٢٣