گر در تن من زبان شود هر موئى * يك وصف تو از هزار نتوان كرد
، 304 .
گر كسى خاك مرده باز كند * ننمايد توانگر از درويش
، 498 .
گر گناهى كردهام ما را ببخش * ز انكه تو چندين گنه بخشيدهاى
، 390 .
گر نباشد عدل شاهان بر زمين * عالم خاكى نماند پايدار
، 94 .
گر نيك آيم مرا از ايشان گيرند * ور بد باشم مرا بديشان بخشند
، 195 .
گر نيك زنست برده اسباب * ور بد باشد بكرد بىآب
، 352 .
گر يكى را تو كامران بينى * ديگرى را دل از مجاهده ريش
، 498 .
گشتست بسى بكنده دندان * هم مال ستد ز پيل هم جان
، 169 .
گفتا پى آن شدم درين راه * خالى نروم به حضرت شاه
، 140 .
گفتا كه به ملك كامران باش * تا هست جهان تو در جهان باش
، 139 .
گفتى كه تتار خان ديرينه غلام تست * اغماز چنان كردى گوئى كه نميدانى
، 393 .
گه رشك برد فرشته از پاكى ما * گه خنده زند ديو ز بيباكى ما
، 97 .
گهى از غمزه دلها ميربودند * گهى از بوسه جانها ميرفزودند
، 176 .
لطفت به كدام ذره پيوسته دمى * كان ذره به از هزار خورشيد نشد
، 313 .
ما اين وطن از بهر بتان ساخته بوديم * ايشان چو نسازند بسوزيم وطن را
، 399 .
ما را ز قضا جز اين همين ننمايند * پيمانه توئى باز به تو پيمايند
، 326 .
ما مىكوشيم و ديگران مىكوشند * تا بخت كرا بود كرا دارد دوست
، 197 .
محبت نيكان ز جهان دور گشت * خوان عسل خانهء زنبور گشت
، 62 .
مر او را پاى در راهست و ما را دست بر سينه * از آنجا او همى جنبد ازينجا درد ميخيزد
، 55 .
مرا دل ده از من دليرى ببين * كه روباه خودخوان و شيرى ببين
، 202 .
مرا زنده پندار چون خويشتن * من آيم به جان گر تو آئى به تن
، 231 ، 372 .
مراد اهل طريقت لباس ظاهر نيست * كمر به خدمت سلطان ببند و صوفى باش
، 394 ، 470 .
مردان خدا خدا نباشند * ليكن ز خدا جدا نباشند
، 219 .
مردم ز منار ذلق افتد * بهتر كه زبان خلق افتد
، 379 .
مردم ز هوا اگر رود پيش * يابد ز قضا نصيبهء خويش
، 75 .
مرو تا نبرد دليران كنم * درين رزمگه رزم شيران كنم
، 117 .
مزن سنگ بر آبگينه نخست * كه چون بشكند دير گردد درست
، 241 .
مزن فال بد كه آورد حال بد * مبادا كسى كو زند فال بد
، 463 .
مشاطه چه حاجت بود او را كه خداوند * هر ساعت و ماهى چو كريمانش برآرد
، 82 .
مصلحت ملك به رأى درست * هرچه صواب است همان بايد گفت
، 223 .
مقيمى نبينى درين جاى كس * تماشا كنان هريكى يك نفس
، 336 .
ملك را گر قرار مىخواهى * تيغ را بيقرار بايد داشت
، 20 .