ملك سليمان چو گرفتى مناز * كز سر مورى ز تو پرچسند باز
، 45 .
ملك شاه و محمود و نوشيروان * كه بردند گوى از همه خسروان
، 93 .
ملك و ديو هردو حيرانند * آدمى ملك خويش ميرانند
، 67 .
من آن آفتابم كه اينك ز راه * ز مغرب به مشرق كشيدم سپاه
، 156 .
من آن مورم كه در پايم بمالند * نه زنبورم كه از نيشم بنالند
، 434 .
من كيم تا همه عالم بنهم پاى طلب * ز انكه در كوى تو سرهاى سران پا مالند
، 277 .
من نام ترا بر كف خود بنگارم * پس ديده بران نام نهم خون بارم
، 279 .
من نفروشم گليم من نفروشم * گر بفروشم برهنه ماند دوشم
، 406 .
منصور شدند دوستانت * مقهور شدند دشمنانت
، 71 .
مىكرد به خلق زندگانى * دستور شده به كاردانى
، 402 .
نازاده نكو به خانه دختر * چون زاد بلا به مرد بهتر
، 352 .
نباشم چنان عاجز و روز كور * كه برگردم از جنگ بيدست زود
، 249 .
نبايد كه آن آتش آيد بتاب * كه ننشيند آنگه به درياى آب
، 158 .
نخواهند كين تازه دارند مهر * مگر كز روش باز ماند سپهر
، 159 .
ندانم كس از مردم روشناس * كزان مردمى نيست بر وى سپاس
، 89 .
ندانى كه من با چنين دستگاه * كه بر چرخ انجم كشيدم سپاه
، 249 .
ندانيم مقصود اين شهريار * چه بود از گذر كردن اين ديار
، 154 .
نشست از بر باره ره نورد * بر آراست لشكر به رسم نبرد
، 194 .
نگه كن كه چون مادر مهرسنج * بران طفل خود چند بردست رنج
، 21 .
نماند ستمكاره بد روزگار * بماند برو لعنت كردار
، 459 .
نميدانم كه ميآيد كه از ره گرد ميخيزد * چنين دانم همون آيد كه بردابرد ميخيزد
، 55 .
نمىدانى كه از بهرچه تقدير * ترا بر لوح هستى كرد تصوير
، 386 .
نه آن كرد با مردم از مردمى * كه آيد در انديشهء آدمى
، 91 .
نبينى دو شاه است شطرنج را * كه بر هر دلى نو نهد رنج را
، 149 .
نه چندان آرزومندم كه وصفش در بيان آيد * اگر صدنامه بنويسم حكايت بيش از آن آيد
، 367 .
نه حسنش غايتى دارد نه سعدى را سخن پايان * چو ميرد تشنه مستسقى و دريا همچنان باقى
، 27 .
نى هركه گوش و چشم و دهن دارد آدمىست * بس ديو را كه صورت فرزند آدمست
، 462 .
نيت خيريست كه امروز هست * وعدهء فرداش مكن كان خطاست
، 369 .
نيست سرآغازتر از آدمى * نيك سرانجامتر از مردمى
، 356 .
نيك بخت از بلا كران گيرد * عبرت از حال ديگران گيرد
، 78 .
نيكى خو كن چون ترا دسترس است * كين عالم يادگار بسيار كس است
، 26 ، 333 .
نيكى و بدى هم او كناند * حكمى به نفاذ مىرساند
، 53 .