تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
خود تخم نااميدي كاشته دل از جهان برداشته - بدان سبب كه به غير آب آدميزاد در زمان واحد جان بدهد - معهذا چون در محل بىآبي رسيدند خلائق باليقين دانستند كه درين مكان هر همه بيك زمان جان خواهيم داد - سلطان فيروز شاه نيز چون سلاطين « 2 » اهل تمييز دل از حيات برگرفت - و در مقام تامل چون متاملان نشست - زمان زمان دست حاجات بسوي قبلهء مناجات برميگرفت جوهر دعا ميسفت و ميگفت - الهي دستگير درماندگان توئي چارهء بيچارگان توئي - ما را و اين جميع « 3 » لشكر ما را ازين عالم تيه « 4 » بيرون آر - آري بو العجب اسراري - چنانچه مهتر موسى على نبينا و عليه السلام را عالم « 5 » تيه پيش آمد كه آن قصّها در تفاسير مشهور مذكورست و در هريك نسخه مسطور سلطان فيروز را نيز با لشكر هم در اختيار چنين مهم اهم اين‌چنين غم پيش آمده كه از سبب بىآبي بكلي دل انداخته اميد حيات برداشته - هريك تني خود را ميان رفتگان پنداشته « 6 » - الغرض حضرت شاه بالهام آله شبي از شبها در محل خلوت تنها سر سرور خود را به سجده نهاد - الفاظ مناجات به حضرت بىحجاب كشاده در مقام تضرع و زاري افتاده در عين مناجات سلطان فيروز گفت - الهي از بركت قدم كسي كه در لشكرست و با آن اهل ولايت همسرست از بركت « 7 » قدم او و عظمت خاك
هامش
( 2 ن ) سلطان * ( 3 ن ) همه * ( 4 ن ) بى خبر * ( 5 ن ) بى خبر * ( 6 ن ) ميدانست * ( 7 ن ) از بركت او و قدم او *