خدايترس « 2 » از حضرت خدا بترس - چندين خلائق بىموجب تلف كردي - باري اين لشكر را در محلي ميانداختي كه از ايشان كارى و كردارى در وجود ميآمد - و در دار دنياوي نام نيك ماندى و در دار آخرت نعمتهاي جنت بر دست آمدى - درين محل سلطان فيروز گفت كه اي پير چيزي آرزوي داري - پير گفت فاقهاي بسيار برآمده است گرسنهام - حضرت شاه فرمود دو تنكهء زر پيش پير بيارند - چون آن پير آندو تنكهء زر ديد بخنديد - رخ جانب سلطان كرد و هميان از كمر خود كشيده ده تنكهء زر بسلطان نمود - و گفت كه اي پادشاه چيزي از جنس خوردني ميخواهم - درين محل سلطان فيروز گفت بالله العلي العظيم امروز بر ما از جنس خوردني چيزي موجود نبود « 3 » - يك سير كهچري براي فتح خان از خانه بشيرا يعني عماد الملك آورده - حضرت شاه اين سخن گفت و در راه روان شد - و همدران لحظه در دل خود قرار داد كه اگر مهم تهته از كرم حضرت آله فتح شود بعد ازين براي مهمات رخ نيارم - المقصود سلطان فيروز برگزيدهء حضرت إله دران صحراي جانگداز و واديهاي « 4 » دور و دراز از « 5 » چند منزل متواتر رفت - كار تنگچه بىاندازه از گفتار گذشت - تمام لشكر در مقام تلفي نشست - به غير آب خلائق لشكر دل بكلي انداخته - هريك تن كه دران انجمن بود در زمين قلوب
هامش
( 2 ن ) ناترس *
( 3 ن ) نيست و نبود *
( 4 ن ) بيداهاي *
( 5 ن ) از سر چند *