بمنزلي ميرفت مهرهء انديشه ميسفت - احوال مشقت و اهوال محنت از گفتار گذشت - خلائق « 2 » لشكر در مقامات نااميدي نشست از سبب درماندگيء لشكر و واماندگيء حشم مضطر كه حضرت « 3 » شهنشاه خوشاختر ميديد آب در چشم ميگردانيد - و خطرات افسوس در دل ميگذرانيد - و هريك منزلي و مرحلي چندين هزار انسان و اسپان جان ميدادند - و سر دران بيابان مينهادند - بعضي راويان محقق خبر داده كه يكروز سلطان فيروز از فرودگاه « 4 » كوچ كرده بود - بكام و ناكام راه آن مقام ميپيمود - هم در اثناي رفتن راه سلطان فيروز شاه ناگاه بلنديء را ديد - سمت آن بلندي عنان سمند دولت گردانيد و بالاي آن بلندي يكدرخت سبز بلند تنهدار بود - فرود آن درخت مردي پيري ضعيفي كوري بىزوري فقيري حقيري كهنهء سالخوردهء نشسته بود - سلطان فيروز شاه بالاي آن بلندي برآمد - جامداران « 5 » حضرت و نقباي مملكت خواستند تا آن شخص را از زير درخت دور كنند - آن پير بيچاره ( كه بيچاره مانده بود « 6 » ) از غايت سستي و از نهايت ضعف جبلي ( كه در آدمي خلقيست ) ايستاده شدن نتوانست - حضرت شاه جامداران را منع كرده تا پير مذكور را مزاحمت ندهند - حضرت فيروز شاه همدران جايگاه زير آن درخت بر سر همان پير ايستاده شده - آن پير روي بسوي شاه كرد و گفت - كه اي
هامش
( 2 ن ) خلائق بنا اميدي نشست *
( 3 ن ) چون حضرت *
( 4 ن ) بنگاه *
( 5 ن ) جانداران *
( 6 ن ) است *