آن شربت درين مثنوي چشانيده * * بيت *
مردان خدا خدا نباشند * * ليكن ز خدا جدا نباشند
القصه چون سلطان فيروز شاه بكرم الله تعالى ازان صحرا بيرون آمد سجدهء شكر گزارد - و زبان به حمد كشاد - فرمان در دهلي بر خانجهان فرستاد - از حال سلامتيء خود و جميع لشكر آگاهي داد - چون فرمان شاه در دهلي رسيد دستور مشهور چون تشنگان بسوي قاصد دويد در شهر دهلي بعنايت ازلي شادي رسيد - طلبهاي شاديانهء نهگانه زدند - دوباره طبل نواختند - در هر خانه و در هر آستانه فرحت فراوان و بهجت بىپايان روي داد - هريك وضيع و شريف ابواب مسرت كشود - در بلاد ممالك شور عام ميان خواص و عوام بود چنانچه خواجهء نظامي مؤرخ تواريخ « 2 » شاهان عليه الرحمة و الغفران ميفرمايد * * بيت *
چه پنداشتي كار بازيست اين * * همه نكتهء كار سازيست اين
بدينگونه كار خدائي بود * * خصومت خدا آزمائي بود
مقدمهء هشتم رسيدن سلطان فيروز شاه در گجرات
نقلست سلطان « 3 » فيروز شاه بكرم آله و عنايت الله ازان صحرا بيرون آمده بكوچ متواتر با تمام خلائق لشكر در گجرات رسيد - خلق لشكر دران مقام آراميد - دران ايام ملك الشرق نظام الملك نيكنام يعني امير « 4 » حسين بن امير ميران مستوفيء ممالك عليه الرحمة
هامش
( 2 ن ) تاريخ *
( 3 ن ) چون سلطان *
( 4 ن ) امير خبير بن امير ميران *