درآورد - و دستارچه از بغل كشيد - و جانب راي بمرحمت ديد و اشارت كرد اعني بيا - مهتگان راي جمله يك جا شدند - و بران راي بازنمودند - كه سلطان فيروز شاه در ميان تاجداران هفت كشور در وصف و صفات بيور است - هيچ شهرياري در هيچ ديارى با عظمت و مكنت اين پادشاه نيست - چون اينچنين جهاندارى پركارى دلداري بدل كاري ميدهد و مخصوص كرده خود ميطلبد بر او بىتوقف و تأمل ميبايد رفت - از همه غمها ميبايد رست - راي مذكور از همه كثرت غرور از سر خود دور گردانيد - از بالاي قلعه چون بندگان مطيع فرود آمده در پاي سلطان فيروز شاه گيتي آراي افتاد زبان « 2 » پهن از عذر كشاد - حضرت شاه چون سلاطين اهل گاه با اوج جاه دست بر پشت راي نهاده جامهاي زردوزي و زربفت داده و يك چتر عطا كرده همان زمان چون آئين جهانداران بازگردانيد راي مذكور از پيش جهاندار مشهور اسپان تيزپاي « 3 » و تركيان بيش بهاى يافته - بدرهاى مال به حكم « 4 » شهريار خوشخصال خازنان بيت المال بر كتف راي داشته - راي مذكور از پيش تخت با فرحت و بهجت بازگشته - بعنايت حضرت علام آن مقام فتح شد * * مثنوي *
هرجا كه درخت هست بنگر * چون وقت رسيد زان « 5 » ثمر بر
وقت است برنده تيغ هشدار * درياب تو وقت را نگهدار
هامش
( 2 ن ) زبان هزار عذر كشاده *
( 3 ن ) دريائي *
( 4 ن ) به حكم فرمان شهريار *
( 5 ن ) ميدهد بر *