سخن « 2 » سلطان فيروز را خوشآمد - بغايت خوش شد و فرمود بعد ازين ايام بكرم حضرت علام ميان ما تيغ نباشد - و سلطان سكندر برادرزادهء منست - از آثار كرم آله و اسرار عنايت الله تعالى ميان هردو پادشاه در مملكت ما هردو شاه امن و آماني باشد - خواجهء نظامي فرمايد * * ابيات *
بدين عهدشان رفت پيمان بسي * * كه در بيوفائي نكوشد كسي
نخواهند « 3 » كين تازه دارند مهر * * مگر « 4 » كز روش بازماند سپهر
معهذا چون هيبت خان بحضور فيروز شاه بازنمود و ابواب راز بازكشود كه از غايت مهابت شهرياري و نهايت خوف مكنت جهانداري سلطان سكندر در مقام « 5 » اضطراريست - چه اگر بمرحمت عام و عاطفت پر كمال چون خسروان نيكنام چيزى نشاني از پيش حضرت سليماني سلطان سكندر قبل الوقت طمع دارد - و نيز چون محتاجان بر آئين سلطاني شرط خدمت بجا آرد - حضرت فيروز شاه چون سلاطين اهل گاه ملك قبول بندهء درگاه كه او را بعرف توراباند گفتى « 6 » درون حصار اكداله فرستاده يك كلاه دولت مبلغ هشتاد هزار تنكه را مرصع و مكلل و پانصد اسپ تازي و تركي بيش بها بوجه يادگار بر دست ملك قبول فرستاد - و فرمان فرمود قبولا بگوئي
هامش
( 2 ن ) ازين سخن سلطان فيروز بغايت خوش گشته و فرموده - در ديگري از شنيدن اين سخن سلطان فيروز بغايت خوش كشته *
( 3 ن ) نجويند *
( 4 ن ) مگر بازماند ز گردش سپهر *
( 5 ن ) مقامات *
( 6 ن ) گفتندي *