تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
او را كارد به استخوان خليد سكندر دوربين چون خاقان چين بسوي جمع « 2 » وزراى خود ديد - و اين سخن از زبان كشيد - كه خلائق مملكت ما را كار بدشواري كشيد - درين محل انديشه در دل ميبايد گذرانيد « 3 » و اين « 4 » اژدها را ازين مملكت باز ميبايد گردانيد * * مثنوي *
جهان ديدهء بود دستور او * * جهان روشن از راى پر نور او دران « 5 » كار زان كاردان راي جست * * كه در كارها داشت راي درست به صاحب چنين گفت فرخ وزير * * كه هست از نصيحت ترا « 6 » ناگزير برانديشم از تنديء راي تو * * كه تندي شود كارفرماى تو بگنج و بلشكر غرور آيدت * * زبون گشتن از كار دور آيدت برينگونه « 7 » كار خدائي بود * * خصومت خدا آزمائي بود
المقصود دستوران سلطان سكندر بيك اتفاق بيكجاي متفق شدند و بر سلطان سكندر بازنمودند كه هرگز فرودستان « 8 » به بالادستان بس نيامده‌اند - زيراكه حكمت حضرت سبحاني و تاثير قدرت رباني برين است - اگر فرمان شاه و اشارت شهنشاه شود ما بندگان هواخواه شخصي را بر وزراي حضرت فيروز شاه فرستيم - و گلدستهء نصائح بدست او دهيم - درين محل سلطان سكندر ساكت ماند - و وزراي سلطان سكندر بازگشته و ميان خود گفته كه خاموشي يكي از
هامش
( 2 ن ) جميع * ( 3 ن ) ميبايد كرد * ( 4 ن ) كه اين * ( 5 ن ) دران كارزار اندران جاي چست * ( 6 ن ) نه ما را و در ديگري مرا ناگزير * ( 7 ن ) بدينگونه * ( 8 ن ) فرودستيان ببالادستيان *