جميع آدميان بسوي سلطان فيروز ميديد انگشت حيرت بدندان غيرت ميگزيد - اما هيچ نميگفت - از سر خلق ميگذشت اگرچه اصحاب و ارباب خواجهء جهان اهل مثاب « 2 » ميگفتند كه خلق دهلي مال از ما ميستانند و بر سلطان فيروز ميروند اگر اتباع و فرزندان بعضي را تدارك كنند خلق از رفتن بازمانند - خواجهء جهان اين همه شنيدي و هيچ جواب ندادي - تا كار فرار خلق بجائي رسيد آنان كه قدرت دارند به حضرت سلطان فيروز شاه ميروند - و آنان كه قدرت ندارند دلهاي ايشان سوى سلطان مائل و طالب است دو ديده بر راه داشته « 3 » هرروز اخبار منازل ميپرسند - آري عجب كاري و بو العجب اسراري - چون حضرت الله تبارك و تعالى بقدرت اعلى مملكت دار الملك دهلي را در ازل بنام شاه فيروز خوش خصال نبشته بود همه اسباب آن موجود ميگردانيد - اگرچه سلطان فيروز با لشكري گسسته و جيوش شكسته ميآمد و در دهلي خواجهء جهان بيست هزار سوار موجود داشت اتباع و فرزندان خلق لشكر درون حصار دهلي مانده معهذا سلطان فيروز را بعنايت ازلي به غير تيغ فتح دست داده - العناية « 4 » قبل الماء و الطين * * بيت *
چو دولت مر يكي را رخ نمايد * * ز در اقبال ناخوانده درآيد
سبحان الله تعالى دلها در قبض قدرت اوست - لقوله عليه السلام القلوب بين اصبعين من اصابع الرحمن يقلب الله
هامش
( 2 ن ) مشارب *
( 3 ن ) دارند و هرروز *
( 4 ن ) الغياث - العناية قيد الماء *