تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
و تمام خلق دهلي نيز بحكمت لم يزلي منتظر مقدم سلطان ميبودند - و چشم بر راه داشته هركه از لشكر ميآمد استفسار « 2 » چگونگيء احوال مينمودند * * بيت *
* نميدانم كه ميآيد كه از ره گرد ميخيزد * * * چنين دانم همون آيد كه بردابرد ميخيزد * * مر او را پاي در راهست و ما را دست بر سينه * * * از انجا او همي جنبد ازينجا درد ميخيزد *
الحاصل چون « 3 » سلطان فيروز بسرحد ملتان رسيد تا آنزمان بر زبان معجز بيان از احوال خواجهء جهان از قليل و كثير مذكور نه نموده بود آرى در قسم ملك‌داري انچه زمرهء شهرياران كامل و فرقهء تاجداران عاقل در آئين ملك كرده بودند سلطان نيز همان را دستور ساخته بود چون محقق گشت كه خواجهء جهان اشجار « 4 » منقلب و مخالفت
هامش
( 2 ن ) خلالق دهلي ميپرسيدند كه سلطان فيروز تا كجا رسيد * ( 3 ن ) تا آنكه سلطان فيروز در حد ملتان رسيد تا آن زمان از زبان خويش ميان عموم خلائق نگفتي كه خواجهء جهان تخم مخالفت در كشت موافقت كشت * ( 4 ن ) اشجار منقلب كشته و خلق لشكر تهته مشقهاي بسيار و محنتهاي بيشمار ديده و از غايت بذل سلطان مال در خزانه نمانده - با اين همه لشكر را مغل زده خلائق مسكين شكسته و كشته و بينوا گشته طرف شهر رخ نهاده فرزندان و اتباع خلق درون حصار دهلي مانده اگر واقعهء خواجهء جهان ميان عموم خلائق از زبان بيرون خواهم آورد خلق لشكر گمان خواهند برد مگر سلطان فيروز از الخ *
تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 55 | شمس سراج عفيف / ولايت حسين