تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
در زمين دل بجاي گل موافقت كشته و خلقى كه در لشكر تهته مصحوب سلطان محمد بودند مشقتها و محنتها كشيده بودند و از نهايت بذل سلطان محمد نقدى در خزانه نمانده بود و از مضرت لشكر مغل نقصان بسيار بلشكر سلطان رسيده بود سلطان فيروز شاه بخاطر ميگذرانيد كه اگر از احوال خواجهء جهان بر سر جمع مذكور سازد « 2 » حمل بران نمايند كه مرا ازو وهم در خاطر است ازين اشجار منقلب كشته - و خلق لشكر تهته مشقتهاي بسيار و محنتهاي بيشمار ديده - و از غايت بذل سلطان محمد مال در خزانه نمانده و با اين هم لشكر را مغل زده - خلائق مسكين و شكسته و كشته و بينوا گشته طرف شهر رخ نهاده - فرزندان و اتباع خلق درون حصار دهلي مانده - اگر واقعهء خواجهء جهان ميان عوام خلائق از زبان بيرون خواهم آورد خلق لشكر گمان خواهند برد مگر سلطان فيروز از خواجهء جهان خوف دارد - تخم هراس در بوستان قلب ميكارد ازين اشجار دو اثمار تلخ بار آورد - يكي آنكه دل لشكر از سبب بينوائي افتاده است - دوم آنكه چون قضيهء خواجهء جهان شنوند « 3 » ايشان بيشتر دل اندازند - ازين جهت سلطان فيروز تا رسيدن حدود ملتان واقعهء خواجهء جهان از زبان بيرون نداد * * مثنوي *
چو لشكر هراسان شود در ستيز * * سگالش نسازد « 4 » مگر در گريز به لشكر توان كرد اين كارزار * * به تنها چه برخيزد از يك سوار
هامش
( 2 ن ) رساند * ( 3 ن ) از من بشنوند * ( 4 ن ) ندارد *