لشكر سلطان محمد اينچنين واقعهزاده - و مليح مذكور بندهء مشهور بود - چنانچه تا غايت روز نام مليح خلق دهلي البته « 2 » دانند چون خواجهء جهان اينچنين واقعه شنيد در ماتم نشست يكي بر فوت سلطان محمد دوم بر غائب شدن سلطان فيروز - و خواجهء جهان را با سلطان فيروز محبت بود اينچنين محبت كه ميان ايشان غيري نگنجيدي - بلكه اتباع خواجهء جهان سلطان فيروز را پسر خوانده بود - المقصود باز آمده شود بر سر سخن - چون بعد از شرط عزا خواجهء جهان از ماتم برخاست گفتار مليح راست پنداشت درين محل خواجهء جهان اجتهاد كرده پسر سلطان محمد را بپادشاهي نشانده - بتقدير الله تبارك و تعالى در اجتهاد خواجهء جهان غلط افتاده - چون خواجهء جهان شنيد كه ملك امير حاجب سلامت است و در ملك نشسته بر غلط اجتهاد واقف شد - و آنكه حشم جمع ميكرد و مستعد ميشد از سبب مصلحت ملكي بوده - زيرا چه در قسم ملكي و رسوم جهانداري اينچنين غلط و سهو كسي استوار ندارد تا آنكه ميان هر « 3 » دو التيام نشود تا آنزمان از خطر عظيم و نيش « 4 » اليم بيغم نبايد بود - الحاصل خواجهء جهان در دهلي حشم بسيار جمع كرد خلائق را چاكر گرفت - موازنهء بيست هزار سوار بر خود موجود گردانيد - خلق را مال بسيار داد - و مالدران ايام در خزانه اندك بود زيراچه سلطان محمد در مدت بيست و هفت سال كه
هامش
( 2 ن ) ازان ميگويند *
( 3 ن ) مردمان *
( 4 ن ) تپش *