پارچهء رنگين و دو قطعه لعل قيمتى به دست ايشان افتاد ، يكى از آن دو برادر گفت كه « مدّعاى ما حاصل شد ، ديگر چرا مذلّت كشيم ؟ به خانه مىرويم و فراغت مىكنيم . » ديگرى گفت : « اى برادر هرگاه به مرتبهء اوّل ما را امثال اين غنيمت به دست افتاده شايد در مرتبهء ديگر بهتر از اين به دست افتد . » او گفت كه : « من ديگر به جايى نمىروم . » غنيمت تقسيم كردند . برادر كلان حصّهء خود را نيز تسليم او نمود كه به زن او برساند . آن كس به خانه خود آمده همهء غنايم تسليم زن او نمود ، الّا لعل . بعد از دو سال كه برادر آمد تفحّص نمود . لعل در ميان نبود . به برادر گفت : « لعل چه شد ؟
گفت : « به زن تو دادم . » [ برادر كلان ] « 1 » گفت : « او مىگويد كه به من نرسيده . » [ برادر كهين ] « 2 » گفت : « دروغ مىگويد ، اندك تهديد بايد كرد . » آن مرد ضعيفه را در تهديد كشيد . او گفت : « امشب مرا مهلت ده كه صباح حاضر كنم . » صبح به خانهء ميان بهوره ، « 3 » كه از امراى بزرگ و ميرعدل سلطان سكندر « 4 » بود ، رفته احوال بازگفت .
ميانبهوره شوهر را با برادرش حاضر كرده استفسار نمود . برادر شوهر گفت كه « لعل را نيز به وى دادهام . » ميانبهوره گفت : « گواه دارى ؟ » گفت : « آرى » . [ ميانبهوره گفت ] « 5 » : « چه كس است . » گفت : « دو برهمناند . » ميانبهوره « 6 » گفت : « ايشان را حاضر كن . » به قمارخانه رفت دو قمارباز برهمن « 7 » را جزوى [ زر ] « 8 » داده تعليم كرد كه به چه عنوان گواهى دهند . چون ايشان به ديوان آمده گواهى دادند ، ميانبهوره به شوهر زن گفت كه : « برو و به هرزجر كه مىخواهى لعل را از زن بستان . »
زن از آن معركه بيرون آمده خود را بر سر ديوان سلطان رسانيد و دادخواهى كرد .
سلطان او را بخواند و استفسار احوال نمود . زن صورت حال تقرير كرد . سلطان فرمود : « چرا پيش ميانبهوره نرفتى ؟ . » زن گفت : « رفتم ، ليكن چنانچه بايد پرسش
هامش
( 1 ) . پ . ش . پت : ندارد ، از ن ، 1 / 187 افزوده شد .
( 2 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 3 ) . ش : يهوه . س : بهوه . طبقات اكبرى ، 1 / 339 : ميان بهوده ، ميان بهوه .
( 4 ) . ش : « سكندر » ندارد .
( 5 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 6 ) . ش : « بهوره » ندارد . طبقات اكبرى ، 1 / 339 : ميان بهوده .
( 7 ) . پ . ش : بهمن .
( 8 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .