روزى با برادر خود باربك شاه جنگ مىكرد ؛ در وقت [ 313 ] كارزار قلندرى پيدا شد ، دست او گرفته گفت : تو را فتح است . سلطان دست خود به كراهت از [ دست ] « 1 » او كشيد . درويش گفت : فال نيكو مىزنم ، از چه سبب دست كشيدى . در جواب گفت : هرگاه در ميان طايفهء اسلام جنگ باشد ، حكم بر يك طرف نبايد كرد ، بلكه بايد گفت در آنچه خيريّت اهل اسلام است آن شود .
هرسال دو بار فقرا و مستحقّين ولايت خود را فرمودى كه به تفصيل [ اسامى آنها را ] « 2 » نوشته آوردندى و به هركس ، فراخور حال ، مبلغى شش ماهه گفته فرستادى .
و هركه به جهت نوكرى آمدى نسب پدران او بپرسيدى و فراخور آن بپرداختى و بىآنكه اسب و يراق به نظر درآيد ، جاگير دادى و گفتى از جاگير سامان خود نمايند .
تعصّب اسلام به مرتبهاى داشت ، كه در اين باب به سرحدّ افراط رسانيده بوده ، جميع معابد كفّار منهدم ساخته بىنام و نشان ساخت . در متهوره ، آنجاها كه محلّ غسل هندوان است ، سرا و بازار و مسجد و مدرسه ساخته موكّلان گماشته بود كه كسى را مجال غسل نمىدادند و اگر هندوى در شهر متهوره « 3 » ارادهء ريش يا سر تراشيدن نمودى حجّام دست به ريش و سر او نكردى و اعلام رسوم كفّار را مطلق برانداخت و نيزه به سالار مسعود ، كه هرسال مىرفت ، منع فرمود و عورات را از رفتن مزارات نهى كرد و در صغر سنّ ، كه ايّام شاهزادگى او بود ، شنيد كه در تهانيسر حوضى است كه هندوان آنجا جمع شده غسل مىكنند . از علما پرسيد : « كه در اين باب حكم شرع چيست ؟ » يكى گفت : « بتخانهء قديم را ويران ساختن جايز نيست و غسل كردن در حوضى كه از قديم معمول است نهى آن بر شما مناسب نيست . » شاهزاده دست به خنجر كرده قصد آن عالم نمود و گفت : « طرف كفّار مىگيرى ؟ » آن بزرگ در جواب گفت : « آنچه در شرع آمده است مىگويم در راست
هامش
( 1 ) . پ . پت : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . پ . ش . پت . س : ندارد ، از ن ، 1 / 186 افزوده شد .
( 3 ) . پت : متهره . م ، 1 / 342 . ن ، همانجا : متهرا .