به ايشان برخورده از ثقل كالا سبكبار گردانيدند و چون به حال غارتزدگان به حوالى لشكر رسيدند ، مردم پادشاهى به علّت جاسوسى گرفته مقيّد گردانيدند و به زندان سپرده جهان را در مفارقت شوهر و فرزند بر من تنگ و تاريك ساختند . » شاهزادهء نيكبخت بر سوزوگداز آن ضعيفه ترحّم فرموده از او پرسيد : « اگر در اين قول صادقى جمعى از مردم بىغرض را بيار تا گواهى دهند كه سوداگرند نه جاسوس . » ضعيفه گفت : « بسيارى از مردم اردو بر اين معنى گواهاند ، امّا تا رفتن و آمدن درنگى خواهد شد و ديگر به خدمت شاهزاده عالميان رسيدن مشكل خواهد شد . » [ 250 ] شاهزاده بخنديد و گفت : « من اينجا ايستادهام برو و گواهان خود را « 1 » بيار . » گويند : « جمعى از نزديكان عرضه داشتند كه در آفتاب ايستادن مناسب نيست . در سايهء فلان درخت كه نزديك است مىتوان نشستن . » شاهزاده گفت كه « من به آن عاجزه وعده كردهام كه تا مراجعت كردن تو اينجا مىايستم . خلاف وعده چون توان كرد . » پس چندان در آفتاب بايستاد كه پيرزن آمده [ گواهان ] « 2 » مقبول الشهاده آورد . [ آنگاه ] « 3 » پير زال را همراه گرفته به دربار پادشاهى رفت ، گفتند حضرت در خواباند ، در ديوانخانه نشسته چندان انتظار برد كه از خواب برخاست . ماجراى تظلّم عورت و گواهان گذرانيدن به مسامع قدسى جوامع پدر بزرگوار رسانيده شوهر و پسر او را آزاد گردانيد و به منزل خود تشريف برده « 4 » طعام چاشت را وقت عصر تناول نمود .
و چون سلطان فيروز شاه از ظفرآباد به بندوه رسيد ، سكندر خان به طريق پدر در اكداله حصارى شد و چون كار بر او تنگ گشت ، ستيزه را بر يك كنار گذاشته چهل و هشت زنجير فيل و تحف و هداياى بسيار پيشكش كرده التماس صلح نمود و قبول افتاده سلطان به جونپور رفت و برشكال ديگر را آنجا گذرانيده طرف جاجنگر روان
هامش
( 1 ) . ش : « خود را » ندارد .
( 2 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 3 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 4 ) . پ . ش : فرموده .