مىبست كه چون آن مردم اصيل و نجيباند مرا در خاطر ايشان قدرى و سخنم را اعتبارى نيست ، بايد كه جمعى را بزرگ ساخت كه اراذل و لئام باشند . ] « 1 »
و چون عمل شنيع عزيز خمّار و تحسين سلطان به اطراف رسيد ، هرجا كه امير صده بود خود را گرد آورده منتظر وقت و فرصت گرديد . در اين اثنا ، ملك مقبل خان جهان ، نايب گجرات ، با خزانه و اسبان پايگاه خاصّ ، كه از گجرات جمع كرده بود ، از راه ديوى « 2 » و برودره « 3 » به دهلى آمد ، اميران صدهء آن حدود همه را تاراج كردند و اموال امتعهء سوداگران را ، كه همراه او مىآمدند ، به غارت بردند و خان جهان جمعيّت پاى داده تنها به نهرواله رفت و سلطان از استماع اين خبر در غضب شده ارادهء رفتن گجرات نمود و قتلغ خان به دست ضياء برنى ، مؤلّف تاريخ فيروزشاهى « 4 » ، پيام كرد كه « فتنهء اميران صده ديوى و برو دره از آن قبيل نيست كه سلطان خود جهت دفع ايشان نهضت فرمايد . از دولت سلطان مرا آنقدر لشكر و استعداد هست كه تعهد تسكين اين فتنه توانم نمود و سلطان را به نفس خود حركت كردن يحتمل سبب تولّد ديگر فتنهها و حوادث گردد . » اين ملتمس سلطان را در معرض قبول نيامده « 5 » استعداد لشكر نمود و ملك فيروز ، عمّزادهء خود را به نيابت غيبت با ملك كبير و خواجهء جهان در دهلى گذاشت و خود در سنهء ثمان و اربعين و سبعمائه [ 748 / 1347 م ] از دهلى كوچ كرد و در قصبهء سلطانپور كه [ پانزده ] « 6 » كروهى شهر است نزول فرموده اجتماع لشكر مىنمود كه عرضه داشت عزيز خمّار رسيد كه « چون اميران صدهء ديوى و برودره فتنه انگيختهاند و من به ايشان نزديكتر بودم ؛ حشم دهار را ترتيب داده به دفع ايشان روان شدم . » سلطان انديشناك شده گفت :
« عزيز خمّار طريق جنگ نمىداند ؛ دور نيست كه كشته شود . » متعاقب آن خبر رسيد كه چون عزيز روبهروى ياغيان شد دستوپا گم كرده از اسب بيفتاد و ياغيان او را
هامش
( 1 ) . پ . ش . پت . س : ندارد . از ن ، 1 / 141 افزوده شد .
( 2 ) . ديوىDeviپت : دلوى . طبقات اكبرى ، 1 / 216 : ديوسى .
( 3 ) . برودرهBarodaraرا امروزه ، و دودرهVadodarehگويند . پت : بردوه . م ، 1 / 251 . ن ، همانجا : تاريخ فيروزشاهى ، ص 512 : بروده .
( 4 ) . تاريخ فيروزشاهى ، ص 512 .
( 5 ) . ش : نيفتاده .
( 6 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .