كه اين فكر مناسب نيست ، هرگز نبوده و نخواهد بود كه پادشاه هندوستان يك زرع [ زمين ] « 1 » از آن ممالك به تصرّف درآورد ، قبول نكرد . و چون خسرو ملك و امراى بيچاره ، كه به جز اطاعت چارهاى نديدند ، روانه شده به كوهستان مذكور درآمدند ، هرجا كه [ مناسب ] « 2 » دانستند قلعه بسته و به جمعى از پياده و سواره سپردند . و چون بسيارى از كوههاى هماجل را طىّ كرده به حوالى شهرهاى سرحدّ چين رسيدند و عظمت و شوكت امراى چين را مشاهده كردند ، محكمى حصارها و تنگى راهها و كمى علف به خاطر آوردند ، خوف و هراس بر ضماير ايشان غلبه كرده عازم مراجعت گرديدند . چون ايّام باران رسيده بود و اكثر راهها كه از آنجا گذشته بودند زير آب شده راه به دررو نيافتند و سراسيمه دامن كوهها گرفته مىرفتند و كوهيان فرصت يافته به قتل و غارت مسلمانان پرداختند و آثار قحطى ظاهر گردانيد . و بعد از يك هفته به مشقّت فراوان به صحراى وسيعى رسيدند [ 231 ] كه از آنجا گذشته بودند جهت استراحت در آن مكان فرود آمدند . قضا را ، در آن شب باران عظيم شده دور لشكرگاه را آب به نوعى فروگرفت كه با اسب و شنا عبور متعذّر گشت .
خسرو ملك و همهء مردم آن در مدّت ده پانزده روز از فقدان آذوقه و قوت لايموت هلاك شدند و جماعتى از آن لشكر كه اندكى دور تر فرود آمده بودند راه هندوستان پيش گرفتند و مردم هماجل چون بر آن قضيّه مطّلع گشتند به كشتىها نشستند ، بدان « 3 » جايگاه شتافته و امتعه و اسلحهء ايشان گرفته مستغنى شدند . و جماعتى را كه بر سر راه جهت پاسبانى گذاشته بودند ، چنان به قتل رسانيدند كه اثرى از ايشان نماند . و قليلى كه به هزار جرّثقيل به سلامت بازگشتند به تيغ قهر سلطان محمّد گرفتار شدند .
و قضيّهء سفك دماء سلطان و كشتن سپاه و رعيّت از ضمن واقعات سابق و لاحقّ به وضوح مىپيوندد و عليحده ذكر آن ننموده و داستان شكستن دهلى تحرير
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 3 ) . ش : بامدادان .