رسيد ، اندوه به خوشحالى و محنت به عيش مبدّل شد و جهان جوانى از سر گرفته به اتّفاق امراى بزرگ به جاى پدر قدم بر اورنگ فرماندهى نهاد و خود را سلطان محمّد شاه ناميده ، بعد از چهل روز ، اختيار ساعت نمود و از تغلقآباد متوجّه دهلى شد . در شهر كوس شادى زدند و قبّهها بستند و بازارها و كوچهها آراستند . و در آن روز تنكههاى زر سرخ و سفيد بر فيلان بار كرده در اثناى عبور سلطان ، از پيش و پس ، در كوچه و بازار و پشتبامها بر مردم پاشيدند ، چنانچه اكثر فقراى دهلى در آن روز از گدايى مستغنى شده و بقيّة العمر به فراغت گذرانيدند .
و او پادشاهى بود عالى همّت ، به پادشاهى هفت اقليم سر فرود نمىآورد .
مىخواست كه حكم « 1 » او بر جنّ و انس نافذ گردد و ربع مسكون را يكى از بندگان او داشته باشد و اگر اسلام موروثى مانع نبودى دعوى
أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى
« 2 » كردى . سخاوتى داشت كه گنج قارون به درويشى دادى و آن را حقير پنداشتى و بخشش مدّت العمر حاتم معن كمترين عطاى يك روزهء او بودى و هنگام بذل و ايثار غنى و فقير و آشنا و بيگانه در نظر همّتش يكسان نمودى . تاتار خان را كه تغلق شاه والى سنارگاؤن كرده بود و برادرخوانده او مىشد بهرام خان خطاب داده در يك روز صد زنجير فيل و هزار اسب و يك كرور تنكهء سرخ و چتر و دورباش مرحمت فرمود و ولايت بنگاله و سنارگاؤن به او مقرّر داشته به تعظيم و احترام تمام روانهء آن صوب نمود . و ملك سنجر بدخشانى را هشتاد لك تنكه و ملك الملوك عماد الدّين را هفتاد لك تنكه و مولانا عضد ، استاد خود را چهل لك تنكه در يك روز بخشيد « 3 » . و مولانا ناصر الدّين كامى را كه ملك الندما بود ، هرسال لكها تنكه مىداد و ملك غزنين را كه بزرگزاده و فاضل و دانشمند و خوشطبع [ و شاعر ] « 4 » بود ، هرسال يك كرور تنكه
هامش
( 1 ) . پ . ش : سلطنت . از پت تصحيح شد .
( 2 ) . نازعات ( 79 ) آيهء 24 : من پروردگار برتر شما هستم .
( 3 ) . پت : « عضد استاد . . . بخشيد » ندارد .
( 4 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .