به جز قلعه نديده به حصار وارنگل درآمد و چون در آن زودى غايت استحكام داده و برج و باره را محكم گردانيده بود ، از محاصره نمودن الغ خان اظهار عجز ناكرده هر روز آثار جلادت و شجاعت به ظهور مىرسانيد و از طرفين مردم بسيار كشته مىشدند ، امّا الغ خان چون به ساختن سركوب و نقب اشتغال نمود و نزديك رسيد كه حصار فتح شود ، راى لدرديو عاجز گشته نزد سلطان محمّد رسولان [ فرستاده ] « 1 » مال و پيل و جواهر و نفايس قبول كرده قرار داد كه در سنوات آينده نيز پيشكش به دستورى كه به سلطان علاء الدّين مىداد مىفرستاده باشد . الغ خان به صلح راضى نشده در گرفتن حصار بيشتر اهتمام نمود . در اين اثنا ، در اردو از ممرّ عفونت و ناسازى « 2 » آبوهواى آن ديار و با و بيمارىهاى گوناگون به هم رسيده و خلقى بىحساب و اسب و فيل بىشمار به معرض تلف مىآمدند و مردم لشكر به تنگ آمده اراجيف غيرمكرّر [ مىانداختند . مقارن آن حال ، به واسطهء سدّ طريق ، قريب يك ماه از دهلى خبر نرسيد و حال آنكه در هفته دو مرتبه قاصدان ] « 3 » به داكچوكى از دهلى مىآمدند شيخزادهء دمشقى و عبيد شاعر كه در آن حين به هند آمده در ملازمت الغ خان مىبودند و كمال تقرّب داشتند ، از شوخى طبيعت آوازهء دروغ انداختند كه سلطان غياث الدّين تغلق شاه فوت شده و پادشاه ديگر بر تخت نشسته ، در دهلى خلل و فتنهء عظيم حادث گشته . و به اين اكتفا نكرده هردو متّفقا به منزل ملك تمر و ملك ملافغان و ملك كافور مهردار و ملك تگين ، كه عمدهء امراى لشكر بودند ، رفته گفتند كه احوال دهلى بر اين نهج است و الغ خان چون شما را از امراى « 4 » سلطان علاء الدّين و شريك ملك خود مىداند قرار داده كه هر چهار كس را [ در يك روز ] « 5 » بگيرد و گردن زند . ايشان از استماع اين سخن مضطرب شدند و هراس عظيم در لشكر افتاده هركس سر خود گرفته رو به گريز نهاد و الغ خان نيز
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . ش : ناسازگارى .
( 3 ) . پ : ندارد ، از ش آورده شد .
( 4 ) . ش : اكابر ملوك .
( 5 ) . پ : ندارد .