كامرانى و بخششهاى بىاندازه [ و غفلت كار ديگر ] « 1 » نبود ، هرآيينه ، مردم از ارتكاب خمر ممنوع نشده در فسق و فجور مىكوشيدند و قضاى چندين سالهء عهد علايى مىكردند .
و چون حادثهء گجرات قوى شده بود و سلطان قطب الدّين تسكين آن فتنه را اهمّ دانسته ، عين الملك ملتانى را ، كه از سرداران معتبر علايى بود و هميشه به خدمات بزرگ تعيين مىيافت ، با لشكر آراسته [ به دفع فتنهء گجرات ] « 2 » نامزد كرد و او رفته با آن مردم كه مايهء فساد و خلل بودند جنگ كرده ايشان را بشكست و نهرواله و ساير بلاد گجرات را به تجديد در ضبط آورده زمينداران آن ديار را مطيع و منقاد ساخت . بعد از آن سلطان قطب الدّين ، دختر ظفر خان را در حبالهء خود درآورده او را صاحب صوبهء گجرات گردانيد « 3 » . و او در « 4 » مدّت سه چهار ماه گجرات را آنچنان از خسوخاشاك اهل بغى و فساد پاك ساخت ، كه اثرى از ايشان در آن ديار نماند ، و از راجهها و زمينداران آن ديار زر بسيار گرفته به خزانه فرستاد . و چون بعد از « 5 » سلطان علاء الدّين ، هربالديو ، داماد رامديو ، به اتّفاق راجههاى دكن ، ولايت مرهت را متصرّف شده ، مردم پادشاهى را از دكن بهدر كرد و قلعهء ديوگير را در قبل داشت ، سلطان قطب الدّين در سال دوم از جلوس ، لشكر گران به جانب ديوگير كشيد و غلام بچّهء شاهين نام را وفابيگ خطاب كرده به نيابت غيبت در دهلى گذاشت و چون به حدود ديوگير رسيد ، هرپالديو و ديگر زمينداران كه اجتماع نموده بودند تاب مقاومت نياوردند ، متفرّق شدند « 6 » . سلطان جمعى « 7 » را به تعاقب هرپالديو فرستاد [ 215 ] تا آنچه شرط تعاقب بود به جاى آورده او را دستگير كردند و به حكم سلطان قطب الدّين پوستش كنده و سرش را به دروازهء ديوگير آويختند . و سلطان به واسطه بارندگى ، چندگاهى آنجا توقّف كرده ولايت [ مرهت را ] « 8 » باز به تصرّف درآورد و در
هامش
( 1 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .
( 2 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 3 ) . پ : به گجرات فرستاد .
( 4 ) . ش : « در » ندارد .
( 5 ) . ش : « بعد از » ندارد .
( 6 ) . ش : گشتند .
( 7 ) . ش : سلطان جمعى از امراى نامدار و خوانين كبار .
( 8 ) . پ : ندارد ، از ش افزوده شد .