سلطان علاء الدّين و بيمارى او بود . از اين سبب ، سلطان ملك نايب را از ديوگير ، و الغ خان را از گجرات طلب داشت و ملك نايب چون حاضر گشت خوشحال شده پيش او از ناپروايى زن و فرزند شكايت كرد و ملك نايب كه هواى ملك در سرش افتاده در مقام برانداختن نسل سلطان بود فرصت يافته گفت كه ايشان و الغ خان در دفع سلطان متّفقاند و مرگ او به آرزو مىخواهند . در اين اثنا ، مادر خضر خان و شادى خان رخصت طوى شادى خان با دختر الغ خان طلبيد و ملك نايب را راه سخن بيشتر پيدا شده باز سخنان موحش گفت . سلطان بدگمان شده از راه حزم و احتياط خضر خان را به جانب امروهه ، جهت سير و شكار ، رخصت داده گفت :
« هرگاه مرا صحّت شود تو را طلب خواهم داشت . »
خضر خان در آن وقت نذر كرد كه هرگاه سلطان را صحّت شود پياده به زيارت مشايخ دهلى آيد . بنابراين ، چون ، فى الجمله ، خبر صحّت پدر شنيد ، پيش از آنكه حكم طلب شود ، از امروهه با لشكر خاصّهء خود تا دهلى پياده و پابرهنه به زيارت مزارات آمد .
ملك نايب ديگر بار فرجه يافته به عرض رسانيد كه خضر خان به خيال فاسد بىرخصت سلطان آمده است از او برحذر بايد بود ، مبادا با امرا ساخته قصد سلطان كند .
سلطان در ابتدا باور نكرده او را پيش خود خواند و شفقت پدرى ظاهر ساخته در كنار گرفت و سر و چشمش بوسيده رخصت فرمود كه در حرم رفته مادر و همشيرگان را ببيند ، ليك بعد از چند روز چون خضر خان بر نهج سابق غافل شده ضبط دربار ننمود و به خانه خود رفته به عيش و عشرت پرداخت ، حريف جفاپيشه ملك نايب وقت ديده چيزهاى طرفهطرفه خاطر نشان كرد و گفت [ كه خضر خان ] « 1 » مىخواهد كه در اين چند روز به اتّفاق فلان و فلان به تخصيص شادى خان
هامش
( 1 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .