به حكم ايزد پاك ، دختر بزرگ در دل خاك منزل و مأواى گزيد و ديگرى ، كه ديولدى « 1 » نام دارد و او را چهار ساله گذاشته بودم بر بستر حيات است ؛ اگر به ملك كافور و الغ خان حكم شود كه آن ذرّه را به خدمت خورشيد سلطنت رسانند ، لطف و عنايت بىاندازه خواهد بود .
بيت
شبى خوش ديد داراى زمن را * به عرض آورد راز خويشتن را
كه از شاخ جوانى بر درختم * دو غنچه ناشكفته داشت بختم
چو زينجا باد اقبال آن طرف تاخت * مرا ز آنجا ربود اينجانب انداخت
شدم من خوش ز بخت روشن خويش * ولى ماند اين دو گل در گلشن خويش
يكى زان دو سپرد اندر جوانى * پرستاران شه را زندگانى
دوم ماندست چون پيوند خونست * دل من بهر آن خون بىسكونست
دمى گر مهر شه بر بنده تابد * به گرمى خون به خون پيوند يابد
ازين پيوند فرزندى به مادر * نيايد پاى شه فردا به آذر
چون اين سخن بر مثال درّ يتيم به گوش شاه راه يافت ، فرمان به اسم ملك نايب كافور و الغ خان « 2 » ، حاكم گجرات ، مرسول داشت مضمون آنكه راىكرن در سرحدّ دكن توطّن دارد بايد كه دختر او ديولدى نام را ، خواه به خوشى و ناخوشى به هر طريق كه صورت بندد ، روانهء درگاه سازند . ملك كافور از مندو گذشته در سرحدّ دكن نزول نمود و فرامين سلطان را نزد رامديو و راىكرن و جميع راجههاى دكن همراه مردم دانا مرسول داشت و از فحواى عبارات ملحقّات چنين مستفاد مىگردد كه قصبهء سلطانپور و ندربار 242 در آن مدّت مستحدّث گشته . به همه حال ، راجههاى دكن و راىكرن نخست « 3 » سر از اطاعت پيچيدند و چون ملك نايب از
هامش
( 1 ) . ديولدىDeveldiهمان دولرانى است . امير خسرو در مثنوى « خضر خان و دولرانى » مىنويسد : چون در كلمه ديولدى واژهء اوّل ديو است كه معنى مناسبى ندارد ، آن را به دول تبديل كرده كه جمع دولت است .
( 2 ) . پ : الف خان در صفحات بعد نيز الف خان ، الغ خان .
( 3 ) . ش : ندارد .