القصّه ، چون رامديو [ والى ديوگير ] « 1 » تمرّد ورزيده سه سال باج و خراج نفرستاده بود ، ملك نايب كافور « 2 » را با امراى نامدار به فتح بلاد جنوب ، كه به اصطلاح هنديان دكن مىگويند ، مأمور گردانيد . و از اينكه شيفتهء ملك نايب بود خواست كه او را به نوعى در ميان خلايق بنوازد كه از ساير امرا امتياز لاكلام به هم رساند ، و امراى كبار كه همراه او نامزد شدهاند از او در حساب باشند هر آيينه سايهبان و سراپردهء [ 200 ] سرخ ، كه خاصّهء پادشاهان دهلى بود ، عنايت فرمود كه آن را ديوانخانهء سلطانى دانسته هرروز جميع امرا و اركان دولت در آنجا به سلام ملك نايب حاضر شوند و مهمّات را سركرده حكم او را حكم پادشاه دانند . و خواجه حاجى نايب عرض ممالك را كه مردى نيكنفس و نيك محضر بود جهت آنكه حشم را كار فرمايد و اموال غنيمت را در حيّز ضبط آورد همراه وى نموده و ، بدين طريق ، ملك نايب و خواجه حاجى را وداع كرده و به روايت قاضى احمد غفّارى ، صاحب نسخهء جهانآرا « 3 » ، با يك لك سوار ، در اواخر « 4 » شهور سنهء ست و سبعمائه [ 706 / 1307 م ] ، از دهلى به جانب دكن روانه فرمود و به ملك عين الملك ملتانى ، حاكم مندو ، فرمان سعادت نشان صادر ساخت كه خود را از كمكيان ملك نايب دانسته و در همه باب مطيع و منقاد او باشد و نوعى كند كه آثار شكايت به ظهور نرسد . و ، همچنين ، به الپ خان والى گجرات به همين مضمون فرمان فرستاده . در اين وقت كنولادى ، كه پيش صورت او صورت نقّاش چين خوى خجالت بر جبين ظاهر ساخته رنگ بر چهره مىشكست ، در خدمت سلطان عرضه داشت كه وقتى كه در شبستان راىكرن « 5 » بودم دو دختر پرىپيكر در كنار داشتم و بسان نسيم صبحگاهى همچو گلى پروريدم و چون من از كمال نيك اخترى و فيروزبختى در سلك پرستاران شاه منتظم گشتم ، آن دو گوهر در كف راى مذكور ماندند . اكنون شنيده مىشود كه
هامش
( 1 ) . پ . ش : ندارد ، از پت افزوده شد .
( 2 ) . م ، 1 / 202 . ن ، 1 / 116 : نايب كافور هزار دينارى .
( 3 ) . جهانآرا ، ص 147 .
( 4 ) . پ : اوايل .
( 5 ) .Rai Karan