حاجى بر تخت نشانده بود كشتند و سر او را بر نيزه كرده و در شهر گردانيدند و سر را با فتحنامه به خدمت سلطان ارسال نمودند . سلطان علاء الدّين ، الغ خان را به دهلى فرستاد تا اهل فتنه را به سياست رسانيده پسران ملك الامرا ، كوتوال قديم را ، با آنكه ايشان را در اين فتنه مدخلى نبود ، به واسطهء آنكه حاجى مولى در قديم از خاصّهء خيل ايشان بود ، به قتل رسانيد و خانومان آنها را برانداخت . و بعد از يك سال و ، به قولى سه سال ، سلطان علاء الدّين به مشقّت بسيار و حشم « 1 » بسيار از اطراف و جوانب جمع آورده خريطهها قسمت كرد و هركسى خريطههاى خود را پرريگ كرده در درهاى كه رن مىگويند انداختند تا سركوب به هم رسيده مردم اندرون زبون گشتند و قلعه مسخّر شده هميرديو با قوم و قبيله به قتل رسيد . گويند ميرمحمّد شه و جماعت باغى كه از جالور گريخته به قلعهء رنتهنبور پناه برده بودند ، اكثرى به فتح قلعه بهقتل رسيدند و ميرمحمّد شه زخمى افتاده بود . چون نظر سلطان بر او افتاد از روى ترحّم فرمود كه « اگر تو را معالجه فرمايم و از اين مهلكه نجات دهم بعد از آنچه سلوك نمايى . » در جواب گفت : « اگر مرا صحّت شود تو را به قتل رسانيده پسر هميرديو را به پادشاهى بردارم . » سلطان علاء الدّين در غضب رفته در پاى پيل انداخت و بعد از لحظهاى از شجاعت و وفادارى او ياد آورده « 2 » به كفن و دفن او اشارت كرد . و جماعتى كه از راجهء مذكور جدا شده بودند خصوصا رنمل وزير و ديگر راجپوتان را ، به قتل رسانيده گفت : « با صاحب و ولىنعمت خود چه وفا كردند كه با ما كنند . » و آنگاه به قلعه برآمده تفرّج « 3 » نموده و نقود و جواهر كه از حدّوحصر بيرون بود به الغ خان بخشيد و آن قلعه را نيز با نواحى در وجه جاگير الغ خان مقرّر داشته به دهلى رفت ، و بعد از آن به پنج شش ماه الغ خان بيمار شده در راه دهلى وفات يافت .
[ چارهانديشى براى سدّ باب بغى و طغيان ]
و چون از فتنهانگيزى امرا ترسيده بود با مردم صاحبرأى مشورت كردن گرفت كه چه بايد كرد كه سدّ باب بغى و طغيان خلق شود ؟ ايشان به عرض رسانيدند كه
هامش
( 1 ) . ش : حشر .
( 2 ) . ش : كرده .
( 3 ) . پ : فوج .